بسيج جامعه پزشكي معرفي بسيج جامعه پزشكي
تاريخچه تشكيل بسيج جامعه پزشكي به حضور حماسي و مخلصانه پزشكان و پرستاران فداكار و بسيجي در دفاع مقدس برمي گردد , در آن روزهاي آتش و خون در قالب تيم هاي اضطراري با حضور فعال و مستمر در خطوط مقدم نبرد ، بيمارستان ها و درمانگاه هاي صحرائي به تلاش جهت رفع آلام مجروحين و آسيب ديدگان مي پرداختند .و در پيمودن اين طريق مقدس بيش از 80 هزار پزشك و پيراپزشك از سراسر ميهن اسلامي در صحنه هاي نبرد دفاع مقدس حضور مستمر داشتند و صدها شهيد و جانباز نيز تقديم انقلاب اسلامي نمودند .
با پايان جنگ تحميلي اين حاملان پيام پايداري و استقامت بعنوان بخشي از بدنه تنومند بسيج بمنظور اشاعه فرهنگ مقدس و معنوي ايثار شهادت در جامعه پزشكي و دانشگاهي كشور و ثبت و انتقال تجارب و مواريث گرانبهاي دفاع مقدس گردهم آمدند و در سال 1371 بسيج جامعه پزشكي بطور رسمي فعاليت خود را آغاز و تا سال 1375 ادامه يافت . پس از سپري كردن يك دوره فترت با احساس خلاء براي حضور تشكلي فراگير و ارزشي بمنظور جذب و سازماندهي نيروهاي متعهد و مسلمان جامعه پزشكي مجددا از سال 1379 بسيج جامعه پزشكي با نوسازي تشكيلاتي و استقبال زايد الوصف جامعه پزشكي فعاليت خود را استمرار بخشيده است .
مخاطبين بسيج جامعه پزشكي دانش آموختگان رشته هاي علوم پزشكي از مقاطع كارداني تا فوق تخصصي مي باشند .در تجربه اي نوين بمنظور مشاركت فعال و موثر نيروهاي بسيجي در امر سياستگذاري و برنامه ريزي در كنار واحدهاي اجرائي ، تشكيلاتي به نام شوراي مركزي بسيج جامعه پزشكي پيش بيني گرديده است كه اعضاي آن از سوابق ممتد حضور در تيم هاي اضطراري دوران دفاع مقدس برخوردارند . چنين مجموعه اي در سطح مناطق مقاومت بسيج نيز با عنوان شوراهاي استاني بسيج جامعه پزشكي پيش بيني و آغاز به فعاليت نموده اند . نخستين نشست سراسري هم انديشي اعضاي شوراهاي بسيج جامعه پزشكي استانهاي كشور در فروردين ماه سال 1380 در تهران برگزار گرديدو طي آن در قالب كارگاه هاي تخصصي پيش نويس اهداف كلي و اختصاصي بسيج جامعه پزشكي مورد بحث و تبادل نظر قرار گرفت .
مراكز استاني بسيج جامعه پزشكي (فعلي)
تاكنون بسيج جامعه پزشكي در استانهاي ذيل تشكيل گرديده است :
استان آذربايجان غربي - استان اردبيل - استان اصفهان - استان خراسان - استان فارس - استان سمنان - استان مازندران - استان كردستان - استان قزوين - استان لرستان - استان كرمان - استان يزد - استان چهارمحال بختياري - استان مركزي ,
و در دانشگاه هاي : علوم پزشكي ايران ، علوم پزشكي تهران و علوم پزشكي شهيد بهشتي .
مراكز بسيج استاني جامعه پزشكي آينده
استان هاي ذيل تا آخر سال 1380 شاهد آغاز فعاليت بسيج جامعه پزشكي خواهند بود :
استان خوزستان - استان گلستان - استان گيلان - استان سيستان و بلوچستان - استان كرمانشاه - استان قم - استان همدان - استان بوشهر - استان آذربايجان شرقي .
بسيج جامعه پزشكي ساير استانها در سال 1381 آغاز به فعاليت خواهند نمود .
شهداي جامعه پزشكي
شهيد دكتر محمدرضا فتاحي
زندگي نامه
شهيد دكتر محمد رضا فتاحي
بسم الله الرحمن الرحيم
بنام آن خداوندي كه هر شب دلم تا عرش او پرواز دارد
بنام او كه در بانگ اذانش دري از لطف ورحمت باز دارد
بنام اوكه با او جان جانم نهان از چشم مردم راز دارد
بنام او كه دل در گفتگويش نشان از عشق وسوز ساز دارد
بنام او كه پنهان است و پيدا هزاران آيت اعجاز دارد
((سروده أي از شهيد))
با نام و ياد خداي خوب و مهربان و با درود به روان پاك امام شهيدان امام حسين (ع) و فرزند برحقش امام خميني (ره) و با درود به ارواح طيبه شهداي مظلوم و گرانقدر انقلاب اسلامي و جنگ تحميلي ،شمه أي از زندگي كوتاه وپربار شهيد دكتر محمد رضا فتاحي را به رشته تحرير در مي آوريم … باشد كه ياد وخاطره اش در يادها باقي بماند واين مردان بزرگ را به فراموشي نسپاريم .
شهيد دكتر محمد رضا فتاحي در تاريخ 19/6/1337 در يك خانواده مذهبي در شهرستان اسلام آباد غرب ديده به جهان گشود .تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در همانجا به پايان رسانيد و از همان آغاز دوره نوجواني در جلسات مذهبي و مسجد حضوري فعال داشت .علاوه بر فعاليت هاي مذهبي ،در درس بسيار كوشا بود ،تلاش او در راه علم وكسب دانش فراموش نشدني است .چه شبهايي كه تا صبح مي نشست و درس مي خواند و حتي يك شب دستش را بريد و در آن نمك پاشيد تا خوابش نبرد …
سرانجام اين همه تلاش و زحمت او به بار نشست ،بطوريكه در خرداد سال 1356 در سال آخر دبيرستان با معدل 18 به بالا فارغ التحصيل گرديد وهمان سال در كنكور سراسري دانشگاه در رشته پزشكي دانشگاه فردوسي مشهد قبول شد و چون داراي عزم و اراده قوي و با پشتكار و جدي بود ،به خواسته اش يعني قبولي در رشته پزشكي رسيد .
او عازم مشهد گرديد و با اجاره اتاقي دوران سخت و در عين حال لذت بخش تحصيل در دانشگاه را با عزمي راسخ آغاز كرد ،و با پولي كه از طرف خانواده براي او فرستاده مي شد سعي مي كرد با خرج كم و اندك ،هزينه تحصيلش را فراهم نمايد .
وي از آن دسته انسانهايي نبود كه فقط به خواندن كتب درسيش اكتفا نمايد و بعد مدركي بگيرد و شغلي … از همان دوران نوجواني بشدت علاقمند به مطالعه كتب مذهبي بود و چه در دوران دبيرستان و چه دانشگاه اين مسير مطالعاتي را ادامه داده و كتب فراواني از نويسندگان بزرگ و متعهد مسلمان را خوانده بود و روي ((خواندن وخواندن)) بسيار تاكيد مي ورزيد و روي ((قرآن ونهج البلاغه)) تعمق و تفكر مي نمود و با شناخت عميق و عمل راستين به احكام خدا و مذهب با گوشت و پوست و خون و استخوانش آميخته شده و از او انساني بزرگ ساخته بود .او از آن دسته انسانهايي بود كه چند صباحي چون خورشيد مي درخشند و مي روند … و از نظر تعداد اندكند …
رفتن او به دانشگاه مصادف بود با شروع انقلاب اسلامي و تظاهرات ضد رژيم ستم شاهي ،وي كه انساني بسيار متعهد و مسئول بود و هم و غم او فقط درس و دانشگاه نبود ،همواره در تمام تظاهرات و راهپيمايي ها به خاطر تعهد خدايي و انساني اش شركت مي جست .
وي دو سال بعد از رفتن به دانشگاه در شهريور ماه 1358 ازدواج نمود و حاصل اين ازدواج يك دختر بنام كعبه (هدي) و دو پسر بنامهاي هادي (حنيف) و علي بود .مجموعه صفات و رفتار او در خانه با همسر و فرزندان عجيب و قابل تامل ودقت است و از كمتر انساني برمي آيد … با وجود درس زياد ،شبانه در بيمارستان كشيك مي داد تا خود بتواند زندگيش را اداره نمايد و از پدر پولي دريافت نكند يا بسيار كم دريافت كند .بسيار ساده مي زيست و روي موكت مي نشست و هيچ فرشي در خانه اوپهن نگرديد ،بطوريكه بعد از شهادتش وقتي وسايل او را جمع آوري نمودند ،در يك تاكسي بار جا گرفت .دوران دانشجويي با دوچرخه رفت وآمد مي كرد و دخترش را با دوچرخه به مهد كودك مي برد … متواضع و افتاده بود و در كارهاي منزل و حتي بچه داري به همسرش كمك مي كرد و چون همسرش نيز دانشجوي رشته پرستاري بود ،وظيفه خود مي دانست كه در خانه با مهر و محبت به امورات خانه نيز بپردازد و شبهاي ماه رمضان خود بيدار شده وغذا گرم مي نمود تا مزاحمتي براي همسرش فراهم نكند و بعضي شبها نيز بيدار شده و خود شير براي دخترش درست مي كرد و به دهان او مي گذاشت تا دوباره به خواب رود …
محمد رضا از آنهايي نبود كه بعد از ازدواج پدر ،مادر ،خواهران و برادرانش را فراموش كند ،بلكه بسيار در قبال آنها حساس بوده و احساس مسئوليت مي كرد .در دوران چند ساله دانشگاه در مشهد همواره براي هر يك از اعضاي خانواده نامه مي فرستاد و درباره مسائل و مشكلات آنها ، رهنمودهايي را ارائه مي نمود … خصوصاً نامه هايي كه براي يكي از خواهرانش مي فرستاد ،بسيار پربار و قابل تامل و دقت است كه درپايان قسمتي از آنها را دراين نوشتار خواهيم آورد …
او سرشار از تعهد و احساس و ظيفه و مهر و عاطفه و انسانيت بود ،در خانه چون نسيم مي وزيد و به فضاي خانه حيات مي بخشيد ،اعضاي خانواده بشدت به او علاقمند بودند ،زيرا او هرچه بزرگتر مي شد آثار علم و معرفت و معنويت و استعدادهاي خاص در شعر و ادبيات در او آشكارتر و مشخص تر مي شد .وهمچنين به اين دليل كه برادر بزرگش در زمان رژيم ستم شاهي به طرز مشكوكي ناپديد شده و سالها بود كه از او خبري نبود ،پس تمام اميد خانواده به محمد رضا بود و او خودش نيز مي دانست كه چشم اميد همه خانواده به اوست و همين انگيزه باعث تلاش مداوم او و رشد بي نظيرش گرديد .او به پدر بسيار عشق مي ورزيد و پدر نيز به او. پدر هميشه مي گفت : فرزندم گوهر گرانمايه أي است و من او را بدست ام البنين مادر ابوالفضل سپرده ام. اوايل دعاي پدر كه يار ديرين و آشناي مسجد قمر بني هاشم بود ،همواره ،براي رضايش بود .
محمد رضا برادر كوچكتري بنام هادي داشت كه نام شناسنامه اي او شيرزاد بود و بچه هاي مذهبي هادي اش مي خواندند .خوب است كه در اين نوشتار يادي از هادي شهيد و خصوصيات او كنيم .هادي دوست و همفكر برادرش محمد رضا بود و در ايمان و عمل از او پيروي مي كرد و خود را به او نزديك مي نمود … او نيز همچون برادرش از همان اوان كودكي راهي مسجد شد و با مكتب حسين (ع) آشنا گرديد و قرآن آموخت و نماز خواند . او دينداريش را با شناخت و مطالعه توام ساخته بود .دوستانش همه مكتبي بودند و همراه آنها براي ساختن خود به كوهنوردي مي رفت .
هادي نيز بسيار متواضع و ساده و با صداقت و راست و درست بود .او در اوج جواني نه تنها همچون جوانان به هوي و هوس نمي پرداخت ،بلكه وجودش با تقوي و پاكي و پاكدامني عجين شده و اعمال و رفتار و گفتارش از دل متقي و پرواپيشه اش سر مي زد .از خصوصيات ديگر او بي ريايي و صفايش بود .به همه نيكي مي كرد ،به تمام افراد فاميل سر مي زد ،با مادرش فوق العاده مهربان و صبور و خوب بود و هرگز به او تندي نمي كرد .براي اهل خانه كار مي كرد ،در مسافرت براي آنها هديه مي خريد به همه احترام مي گذاشت و كسي را از خود نمي رنجاند .با فقيران به مهرباني رفتار مي كرد و گاه فقيران را به خانه مي آورد و برايشان غذا مي برد و چاي درست مي كرد .لباس ساده مي پوشيد و تعلق به دنيا و چيزهاي دنيوي نداشت … هادي از آن جمله خوباني بود كه خيلي زود و در اوج جواني به اخلاص رسيد … او كه در رشته رياضي ديپلم گرفته بود و خانواده دوست داشتند در كنكور شركت نموده و به دانشگاه برود ،راضي به اين كار نشد و گفت من مي خواهم به جبهه بروم و سرانجام براي رفتن به سربازي داوطلب شد و چون مي خواست در عملياتهاي جبهه و جنگ شركت نمايد ،تكاور شد و تعليمات خاص ديد و سرانجام در اوايل عزيمتش به جبهه هاي غرب در تاريخ 1/8/1362 در ماه محرم در بيست سالگي به شهادت رسيد … و محمد رضا با شهادت برادر يكي از همراهان و همفكران و دوستان خود را از دست داد و مي گفت ياد هادي تا مغز استخوانم را مي سوزاند ،وي در اشعار و سروده هايش براي هادي عزيزش نيز شعر مي سرود و مراسم عزاداري و سالگردهايش را تا زنده بود در مسجد قمر بني هاشم اسلام آباد بر پا مي كرد و ياد و خاطره شهادت او را همواره زنده نگه مي داشت …
محمد رضا سرانجام در سال 1365 دانشنامه پزشكي خود را از دانشگاه فردوسي مشهد دريافت كرد (با توقفي كه به علت انقلاب فرهنگي و تعطيلي دانشگاهها پيش آمد) و مدت چند ماه در زادگاهش اسلام آباد غرب مطب داير نموده و به مداواي بيماران پرداخت و با وجود اينكه مي توانست به خاطر شهادت برادرش از سربازي معاف گردد معافيت را به برادر كوچكترش داده و خود عازم سربازي شد و به عنوان رئيس بيمارستان امام خميني شهر ايلام منصوب گرديد .خاطراتي كه از اين دوران و خدماتي كه به بيماران اين بيمارستان ارائه نمود در يادها و خاطره ها مانده است كه قسمتهايي ار آن ضميمه خواهد شد .
وي كه قبلاً نيز چندبار به جبهه رفته بود ، سرانجام در آخرين ماموريت خودبراي امداد مجروحان جنگ با هلي كوپتر عازم جبهه غرب شد و با سقوط هلي كوپتر بدست دشمن بعد از عمري تلاش و مبارزه و مجاهده و استقامت ،در بيست وچهارم دي ماه سال 1366 در بيست و نهمين سال زندگيش ،خدا او را برگزيد و با شهادت در راه خدا ،مرگي بزرگ همچون زندگي پربار و با ارزشش نصيبش ساخت .درود خدا بر او باد روزي كه متولد شد و روزي كه با شهادت به خدا پيوست و روزي كه در صحنه قيامت حي وحاضر گردد …
وقتي خبر شهادت او را آوردند ،يك شب برفي وسرد زمستاني بود ،پدر ومادر كه به مسجد رفته بودند ،وقت بازگشت ،تني چند از اقوام كه به منزل آنها آمده بودند ،اين خبر را دادند ،پدر روزه بود ،چند روزي بود بود كه روزه گرفته بود ، از شنيدن خبر شهادت پسرش ديگر نتوانست افطار كند و چه سخت و كمرشكن بود اين خبر براي همه اهل خانه … جز خدا چه كسي مي داند كه بر آنها چه گذشت و اين امتحان سخت و جانكاه را چگونه تحمل كردند ،اما آخرين مصيبت نبود ،يكي از خواهران شهيد كه تاب تحمل اين غم سنگين را نداشت ،در شب جمعه دومين هفته شهادت برادر ،روحش به برادران شهيدش پيوست … زيرا از خدا طلب مرگ مي كرد … مرگ او مصيبت حضرت زينب (ع) را براي همه مردم شهر تداعي نمود و دل همه مخصوصاً دوستانش را سوزاند .زيرا او يك خواهر بسيجي و معلمي دلسوخته بود كه با دستهاي ظريفش بارها و بارها در پايگاههاي بسيج براي جبهه ورزمندگان پتو و لباس مي شست .
پدر اينهمه داغ و مصيبت را تحمل كرد و با ايماني كه به خداي بزرگ داشت و با خواندن قرآن و دعا ،مقاوم و صبور ايستاد و مادر را نيز به صبر و تحمل دعوت كرد … و پدر نيز سرانجام با چهره أي نوراني كه نور خدا در آن هويدا و آشكار بود ،در 13 رجب سال 74 ،درحالي كه روزه بود و نماز ظهر و عصرش را در مسجد قمر بني هاشم بجاي آورده بود ،با همان زبان روزه دعوت حق را لبيك گفت و روح بلندش به فرزندان شهيدش پيوست …
او را در خواب ديدند كه پيشاپيش كاروان شهيدان رو به سوي كربلا در حركتند و شهيد دكتر فتاحي نيز پشت سر پدر حركت مي كند .از او مي پرسند تو شهيد والامقامي هستي ،بايد پيشاپيش شهدا حركت كني ،چرا پدرت جلو صف است ؟در جواب مي گويد كه پدرم به مقام صبر رسيده .باز هم در شب وفاتش در خواب مي بينند كه ملائكه در دشت سبزي از مردم پذيرايي مي كنند و مي گويند اين دشت صالحين است و حاجي فتاحي از دنيا رفته كه اينها پذيرايي مي كنند …
روانش شاد و درود خدا بر او باد
خاطرات
شهيد دكتر محمد رضا فتاحي
* در يكي از شبهاي قدر در مسجد قمر بني هاشم اسلام آباد ،او حضور داشته و دوستانش در حال خواندن نماز قضا بودند ،ولي او به ديوار مسجد تكيه داده ودر فكر فرو رفته بود ،از او مي پرسند تو چرا نماز نمي خواني ؟در جواب مي گويد من نماز قضا ندارم و همه نمازهايم را بجا آورده ام .
*پدرش تعريف مي كرد كه در اين اواخر و چند ماه قبل از شهادت محمد رضا ،پسرم نزد من آمد و گفت پدر ،من مالم را حساب كرده و خمس آن 5000 تومان شده ،شما كه به مسجد مي رويد آنرا ببريد و تحويل دهيد .پدر مي گويد پسرم تو تازه سركار رفته أي و چيزي نداري .او عصباني مي شود و مي گويد كار من حساب دارد و معامله با خدا چون و چرا ندارد .پدرش مي گويد من تكاني خوردم و متوجه شدم كه اين پسر براي من نمي ماند .
* مدتي كوتاه در شهر اسلام آباد غرب ايشان در مطبي به مداواي بيماران مشغول بودند .يكي از اقوام به عنوان منشي با او همكاري مي كرد .او اظهار مي داشت شهيد فتاحي به من گوشزد كرد كه از اقوام وكساني كه مي داني از نظر مالي توانايي ندارند پول و يزيت نگيريد كه منشي (آقاي صادقي) به او اعتراض مي كند و مي گويد ،دكتر خوب بيشتر مردم با شما نسبت فاميلي دارند يا از نظر مالي ضعيف هستند ،ديگر چيزي براي ما باقي نمي ماند ،ايشان در جواب گفته بودند آيا به اندازه خريد نان وماستي هم براي ما پول باقي نمي ماند ،همان كافي است .
* زماني كه ايشان رئيس بيمارستن ايلام بود ،متوجه شد كه چند رقم داروي ضروري مورد نياز بيماران كم شده است .به همين خاطر دستور داد كه كاركنان بيمارستان را هنگام خروج بگردند تا آن داروها به خارج بيمارستان انتقال نيابد وبراي بيماران به مصرف برسد .
* درحين بمباران بيمارستان امام خميني ايلام زني از مردم شهر درحال سزارين در اتاق عمل بود كه دراين موقع جراح او اتاق عمل را ترك كرده و از ترس بمباران به دنبال پناهگاهي مي گشت كه درهمين موقع شهيد فتاحي با او برخورد نموده واحوال زن باردار را مي گيرد ،او اظهار مي دارد كه دكتر من مي ترسم ،ايشان با او صحبت كرده و از او خواهش مي كند براي نجات جان مادر و فرزند كمك كند و به او مي گويد من هم همراه شما به اتاق عمل مي آيم و به هر شكلي شده او را راضي كرده ،به اتاق عمل مي برد .مادر وكودك نجات يافته و آنها را به اسلام آباد اعزام مي كنند .بعد از اتمام بمباران وشهادت شهيد فتاحي همان مادر به دنبال خانواده شهيد مي گردد كه هديه أي جهت جبران محبت به خانواده اش بدهد .(دكتر جراح ،خانم موسوي بوده اند)
* روزي كه شهيد ميخواهد به آخرين ماموريت خود برود ،همسر و فرزندان خود را به اسلام آباد نزد خانواده اش مي آورد .همان روز فرزند خردسالش علي كه فقط چهار ماه داشت سرما خورده بود كه همسر ايشان به شهيد مي گويد براي علي از بيمارستان دارو تهيه كند .زيرا اسلام آباد از سكنه خالي بود وبايد بچه ها به روستا مي رفتند .شهيد مي گويد بايد برايش دارو بخرم ،من نمي توانم از بيمارستاني كه در اختيار مردم است وامكانات آن بيت المال است براي خودم استفاده كنم . (دارو فقط يك شربت سرفه كودكان بود)
* در آخرين روزهاي بمباران شهر ايلام ،شهر كاملاً خالي از سكنه بود و فقط تعدادي كه از شهرهاي دهلران ومهران آواره شده بودند و چادر زده بودند در شهر حضور داشتند .خانواده شهيد هم در خانه هاي سازماني سكونت داشتند .همسر ايشان اظهار مي دارد وقتي شبها در ساعات مختلف شب او براي سركشي به بيمارستان مي رفت من به او اعتراض مي كردم كه در خانه اي كه همسايه ندارد من مي ترسم .ايشان در جواب مي گفتند :همان ترس وتنهايي شما نيز اجر دارد ،چون من در اين فاصله به بيماران ومجروحان زيادي كمك مي كنم ،مطمئناً خدا به شما هم اجر مي دهد كه اين سختي را تحمل مي كنيد .
* مسئول شركت تعاوني شهر ايلام تصادف مي كند و او را به بيمارستان امام ايلام مي آورند .شهيد براي سلامتي او تلاش زيادي مي كتد .بعد از بهبودي دلش مي خواهد كاري براي دكتر انجام دهد .به او مي گويد آقاي دكتر شما براي من خيلي زحمت كشيديد ،دلم مي خواهد از من كاري بخواهيد تا برايتان انجام دهم يا كالايي به شما تقديم نمايم .دكتر مي خندد ومي گويد يك كارتن پودر لباسشويي به بيمارستان هديه كنيد ،زيرا ملحفه ها كثيف است و پودر مورد نياز است .
نوشته هايي از شهيد
شهيد دكتر محمد رضا فتاحي
نميدانم چگونه بيان كنم كه چقدر به تو اميدوارم .دراين تاريك سرا و در اين كوير گهگاه كه در انديشه هاي خود غرق مي شوم و در درياي خيال شناور ،آندم كه در خيال نورهايي مي بينم و نشانه هاي آبي ،به خودت سوگند خواهر جان كه هميشه يكي از آن نورها تويي و نشاني از آن نشانه ها نيز ،نمي خواهم از تو تعريف كنم ،نه ،به خداي سوگند نه ،فقط مي خواهم بگويم كه سعي كن اين خيال را واقعيت بخشي همانطور كه سعي كرده أي ،و اما من ،نمي دانم كه در خيال تو خواهر خوبم چگونه ام ،ولي مي دانم پست تر از آنم كه تو خيال مي كني ،زيرا كه من هميشه خودم را محكوم كرده ام .
مي داني تا مرحله أي كه انسان فقط و فقط به خدايش (كه جدا از جامعه اش نيست) بيانديشد راه زيادي است و من هنوز در ابتداي اين راه و تو خواهر خوبم برايم دعا كن هميشه و همه وقت كه لااقل روزي به اندازه يك گام ،آري فقط به اندازه يك گام و شايد كمتر از اين مسير را بپيمايم ،همانطور كه برايت دعا خواهم كرد .
روز 20/10/66
اميدم _ شهر در حال تخليه شدن است .مردم در يك حالت سردرگمي همراه با اضطراب درباره آينده سخن مي گويند .محور صحبتها بمبارانهاي دو سال قبل و بازگو نمودن خاطره هاي آوارگي و چادرنشيني است .در خيابانهاي نسبتاً پر رفت و آمد شهر غالباً ماشين هاي باري كه مشغول اساس كشي منازل است ديده
مي شود .من و دوستان و همكارانم ضمن صحبت از و قايع كلي شهر ((نگين سپيد جامه)) شهر محروم ايلام ،بيمارستان امام خميني مي رسيم .راستي چه بايد كرد ،رفت يا ماند ؟خدا مي داند .فعلاً كه ما مي مانيم .شكر به هر چه خوش مي كند .
بيمارستان امام داراي دو سنگر است كه يكي در حياط بيمارستان راه دارد و ديگري به زيرزمين .سنگرها بررسي بررسي مي شوند و از نظر سيستم روشنايي نقايص بر طرف شد زيرا احتمال خطر زياد است.اساساً همه ما تعجب مي كنيم كه چرا تمامي شهرهاي اطراف مورد حمله قرار گرفته در حاليكه ايلام هنوز منتظر است .بعضي از مردم با رضايت شخصي بيماران خود را از بيمارستان مي برند به هرحال عرصه سپيدي روز جولانگاه سياهي شب مي شود و من خسته از كار روزانه به منزل برمي گردم .بچه ها به استقبال مي آيند ،خستگي از جانم مي گريزد .اخبار حكايت از حمله بيشتر به شهرها را دارد. روايت وحشي گري مدرن با غرور از حلقوم سخنگويان مدعي كرامت انسان و مدعيان عينيت شرافت در زمين در فضاي خانه طنين انداز است ،به اميد اينكه در قلب اراده ما نيشتري از سستي ها كنند تا شايد رهايي ما را حيطه در قفس تنگ حيات هدايت كنند .من با تمام وجود بر بي مايگي اين هدايتگران شرك و هاديان ريا مي خندم .هدي و حنيف (دخترك 4 ساله وپسرك 5/1ساله) بر من لبخند مي زنند ،من از خنده آنها به وجد مي آيم .ساعت 10 شب يكي از دوستانم تلفني تماس مي گيرد .
- :وضع بحراني است .شهر نسبتاً تخليه شده است .دشمن شديداً هشدار مي دهد .بچه ها را برده أي ؟
- :راستش به اين مسئله فكر نكرده ام .
- :مي خواهي چكار كني ؟فردا ممكن است روز شلوغي باشد ،ممكن است سرت گرم كار شود ،وقت نداري ،بايد فكري كرد .
- :چكار كنم؟
- :بچه ها را ببر .
- :راستش وسيله ندارم .
- :ماشين من هست .
- :بگذار مشورتي بكنم بعداً اطلاع مي دهم .
با عيال به صحبت مي نشينم .فردا ممكن است من ديگر فرصت منزل آمدن نداشته باشم . خانه هاي اطراف نسبتاً خالي است .چه بايد كرد ؟با دوستم مجدداً تماس مي گيرم . ساعت حدود 2 شب بچه ها را به يكي از روستاهاي اسلام آباد منتقل مي كنم .
حوالي ساعت 4 صبح به ايلام برمي گردم .حدود يكساعت بين خواب و بيداري مي گذرد .
ماشين دوستم را به او برمي گردانم .سخت خوابم مي آيد .به بيمارستان مي آيم .
همه جا ساكت است .
روز 21/10/65
شهر متشنج است .مردم كم و بيش در حال تخليه شهر مي باشند ،ولي تمامي ادارات دائر است .((نگين سپيد جامه)) شهر ايلام در حاليكه فرشتگان سپيد پوش در برش گرفته اند پذيراي ميهماني صبح مي شود .كار مثل هر روز شروع مي شود .حيات با سپيدي صبح جان تازه أي مي گيرد .عده أي از پرسنل اعزامي خواهران در رده هاي مختلف تخصي در بيمارستان جايگزين مي شوند ،زيرا كه محيط اطراف خوابگاه نسبتاً تخليه شده است .كار بيمارستان روال عادي خود را دارد .در زيرزمين بيمارستان بدنبال مكان مناسبي جهت انتقال پزشكان مي گرديم .در عرض مدت كوتاهي خوابگاه آماده مي شود .آقاي نصيري (مدير داخلي بيمارستان) در اين نقل وانتقالات سخت در حال فعاليت است .
- :آقاي نصيري !بچه هايت را برده أي يا در شهر هستند ؟
- :راستش هنوز در شهر هستند .
تا حوالي عصر ما در آماده باش صددرصد هستيم ولي اتفاق مهمي روي نمي دهد .حوالي عصر من و آقاي نصيري خداحافظي مي كنيم .من در بيمارستان مي مانم .آقاي نصيري به خانه مي رود .چيزي نمي گذرد كه چند صداي مهيب از حوالي بيمارستان بگوش مي رسد .حمله به ايلام مجدداً شروع مي گردد .بچه ها آماده و به انتظار مجروحين مي مانند .مدت كوتاهي در يك حالت اضطراب همراه با نگراني سپري
مي شود .اولين مجروحين و شهداي فاجعه به بيمارستان مي رسند .بعد از چند لحظه خبر مي پيچد .منزل آقاي نصيري وبرادرانش مورد اصابت موشك قرار گرفته است .
خدا نكند .راستش دلم مي لرزد .
بعد از مدت كوتاهي آقاي نصيري را مي بينم كه غرق در خاك است .با ديدن من كلماتي از درد بر زبان مي راند .دلم سخت مي گيرد .به ياد لحظه أي مي افتم كه خبر شهادت برادرم را به من دادند .((خدايا رضايم به رضاي تو )) صبرمان ده و دشمنان وحشيمان را خوار گردان ،اي ياور بزرگ قدمهاي خسته ما !
مجروحين را همگي بعد از درمانهاي اوليه به بخشها يا اتاق عمل منتقل مي كنيم .دوستان همگي در تلاش بودند تا رنج انسانها را به حداقل رسانند .ساعت حوالي 12 شب است .بيمارستان نسبتاً ساكت شده است .با بچه ها در حال صحبت در مورد واقعه اخير مي باشيم .دلم گرفته است ،خواب به چشمانم نمي آيد .خيلي خسته ام .در روي يكي از مبلهاي دفتر كارم چرتي مي زنم .خواب امشب نيز از يكساعت تجاوز نكرده است .تا صبح در اتاق مي مانم .سرم درد ميكند و سخت در سرم احساس سنگيني مي كنم .گيجي و خواب آلودگي كلافه ام كرده است .
22/10/66
شهر تقريباً تخليه شده است .در تمام طول شب گذشته كه ما مشغول بررسي و قايع اخير بوديم مردم هراسان از شهر گريخته بودند .امروز كمي دست تنها هستم .آقاي نصيري دنبال كار شهداي عزيزش رفته است .صبح ابتدا بخشها و پرسنل را كنترل و بررسي مي كنم .همه چيز مرتب است .با بچه ها به صحبت مي نشينم .قرار بر اين مي شود كه بيماران بستري مانده در بيمارستان و مجروحين را به زيرزمين بيمارستان انتقال دهيم . تمامي ياران و دوستان ،من جمله آقاي رضايي سوپروايزر بيمارستان سخت در تلاش هستند .حاج فتح الهي سرپرست بخش جراحي ،خانم شير مخاني سرپرست بخش زنان ، آقاي ميري سرپرست اورژانس همه و همه خالصانه كار مي كنند .ساير دوستان و همكاران نيز سخت كوشانه تن را به را به خدا سپرده و كمك مي كنند .تا ساعت يك
بعد ازظهر كليه بيماران به زيرزمين بيمارستان انتقال مي يابند .بايد به فكر يك اتاق عمل در زير زمين بود .مكاني انتخاب مي گردد .حاج قوچاني و ساير دوستان مسئول اين امر مي شوند .پزشكان اعزامي حوالي ساعت يك بعد ازظهر از طريق اداره كل بهداري به يكي از بخشهاي مجاور (چوار) انتقال مي يابند .ساعت سه بعدازظهر است .چند نفر از آقايان پزشك جهت تلفن زدن در بيمارستان مانده اند .من مجدداً به زيرزمين مي روم .بيماران آرام ولي غمگين در بستر خويش آرميده اند .احساس راحتي مي كنم .
ساعت حوالي 4-5 بعدازظهر است .من در دفتر كارم نشسته و مشغول برنامه ريزي مجدد پزشكان هستم .يادم مي آيد كه نماز نخوانده ام .اوركتم را درآورده روي صندلي مي اندازم ،آستينم را بالا مي زنم .درحاليكه در پشت ميز نشسته ام ناگهان غرش هواپيماي دشمن را مي شنوم .سه ثانيه فرصت دارم ،دقيقاًسه گام بلند برمي دارم ودر پشت ستون بزرگي كه مقابل تلفن خانه است ودر قسمت ورودي دفتر قرار دارد جاي مي گيرم .يكي از پزشكان اعزامي را كه در قسمت مقابل ايستاده و مبهوت مانده است صدا مي زنم .پشت به ستون دكتر كياني را بغل گرفته مي نشينم .جواني حدود 15-16 ساله نيز در كنار ما قرار مي گيرد .چند لحظه بوسيله چند انفجار مهيب همراهي مي گردد و مي گذرد .ابتدا فكر مي كنم كه اين نيز يكي از همان بمبارانهاي هميشگي است .يك دقيقه مي گذرد .سقف كاذب بيمارستان مي ريزد .چراغ سقفي مي افتد .ستون بالاي سر من در دفتر كار ترك بزرگي برمي دارد .گنجه هاي محتوي مدارك پزشكي به زمين افتاده و مدارك سرتاسر محوطه دفتر را مي پوشاند .جوانكي حدود شانزده ساله كه پناهي نمي بيند در ست در مقابل ما پشت ستون مي نشيند .يادم مي آيد كه سخت هراسان است .صداي انفجار و غرش هواپيماهاي دشمن همچنان ادامه دارد .من در حاليكه دكتر كياني را سخت در بغل گرفته واو را آرام مي كنم چمباتمه زده و سعي مي كنم كه تمامي بدن خويش را درست پشت ستون پنهان كنم زيرا كه قسمت جلوي ستون حياط بيمارستان است و تركش بمبها و شيشه و… از حيات به طبقه همكف كه ما در آن قرار گرفته ايم جريان دارد .از صورت جوانك مقابل ما خون جاري مي شود .زخم به چه صورتي بود يادم نمي آيد ولي بخاطر دارم كه خون ريزي شديد نبود .از صورت خود من نيز خون جاري مي شود .همچنين حس مي كنم كه دست چپم مي سوزد .خون از دست چپم نيز جاري مي گردد .با يك صداي انفجار ديگر ،من كه تا اين موقع مشغول دلداري دادن به دكتر كياني بودم به ياد خود و خداي خويش مي افتم .((اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله)) صداي غرش هواپيما ها همچنان روي سر ما باقي است .به ياد گذشته مي افتم .در اين لحظات انسان تنها به عملكرد گذشته خويش مي انديشد و بس .شبهاي طولاني ،سالهاي متمادي و پيوند چشمهايم با كتاب دوران خوش دبستان ،شادي نمره 20 ،چموشي سالهاي
كودكي ،دوران دبيرستان ،شروع آشنايي با دنياي كتاب ،جلسات بحث مسائل اجتماعي و مذهبي ،نماز جماعت مسجد قمر بني هاشم اسلام آباد …
شهيد دكتر محمدعلي فياض بخش
زندگي نامه
شهيد دكتر محمد علي فياض بخش
شهيد دكتر محمد علي فياض بخش در سال 1316 در خانواده اي متوسط در محله بازار آهنگرها متولد شد .دوره ابتدايي را در دبستان خسروي ومتوسطه را در دبيرستان مروي به پايان برد ودر امتحان نهايي همان سال بين دانش آموزان سراسر كشور رتبه نخست را حائز گرديد ودر رشته پزشكي دانشگاه تهران مشغول تحصيل شد .
علاقه به مطالعات مذهبي وعلمي او را بر آن داشت كه بر زبانهاي عربي ،انگليسي ،آلماني وبعدها تركي مسلط شود ودر علوم ديني نيز دروس حوزه اي را تا حدود مناسبي دنبال نمايد .بعد از اخذ دكتراي عمومي پزشكي دوره سربازي را در روستاهاي اطراف اراك در خدمت به مردم محروم ورنجديده آن سامان گذراند وبا وجود آنكه اغلب روستاها ماشين رو نبودند با كمك اسب وقاطر وحتي پياده ويا عبور از راههاي خطرناك كوهستاني ورودخانه هاي پرآب به عيادت بيماران مي رفت .
خدمات خالصانه وبي رياي او نه تنها او را پزشك روستا كرده بود ،بلكه مرجع دعاوي وگرفتاريهاي خانوادگي واجتماعي روستائيان شده بود .روزها در نقش پزشك در درمانگاه وشبها در نقش مبلغ وقاضي ده در مسجد به خدمت مشغول بود .احداث مدارس ومساجد وقنوات وپلهاي روستايي وجاده سازي وديگر فعاليتهاي عمراني وتبليغي او علاوه بر خدمات پزشكي حاصل دوره سربازي او در آن سامان بود .
شهيد در سال 44 ازدواج كرد وبراي طي دوسال خدمت خارج از مركز 34 ماه در سقز وسنندج كار كرد كه برادران اهل سنت آن سامان را شيفته خود ساخت .سپس به سبزوار رفت وپس از يك سال با كسب رتبه دوم براي طي دوره تخصص به تهران بازگشت ودر بيمارستانهاي سينا ،شماره 3 كمك ،هزار تختخوابي وديگر بيمارستانهاي دولتي مشغول خدمت شد وعصرها نيز در جنوب شهر مطبي باز كرد وبا ويزيت اندك به معالجه بيماران پرداخت .بسياري را رايگان طبابت مي كرد .حتي پول داروي آنان را نيز مي پرداخت و بطور مجاني در بيمارستان بستري مي كرد .
بزودي تعداد مريضهاي او به حدي رسيد كه شبها از ساعت 8 به بعد مطب پر مي شد وبناچار
در را مي بستند وتنها منتظرين در اتاق انتظار را عيادت مي كرد ومردم محروم جنوب تهران
با صفا وخلوصي كه داشتند در مي زدند ومي گفتند :آقاي دكتر ،ما بعد از خدا اميدمان به
شماست .در را باز كنيد .او در عين حال با مغازه هاي اطراف وداروخانه قرار گذاشته بود تا هزينه تهيه دارو ويا خوراك برخي را به حساب او بگذارند .
همزمان با طي دوره تخصص در برنامه هاي انجمن اسلامي پزشكان ومهندسين حضور مي يافت وبا شهيد دكتر لواساني در درس شهيد آيت الله مطهري وشهيد آيت الله دكتر بهشتي وديگران حضور داشت ونوار جلسات را پس از پياده وبازنويسي كردن تكثير هم مي كرد .دكتر فياض بخش در عين خدمات پزشكي از مبارزه با رژيم شاه غافل نبود .معالجه بسياري از مجروحين گروههاي مخالف رژيم با او بود وحتي مقداري از مخارج خانواده بسياري از زندانيان آنان را نيز تأمين مي كرد .شدت علاقه او به يتيمان وبي سرپرستان به حدي بود كه بسياري از آنها را به صورت ناشناس تحت تكفل داشت كه شماري از آنها بعد از شهادتش معلوم شدند وتعداد واقعي آنها را جز خدا واو هيچكس نمي داند .
چه بسا انگيزه تأسيس سازمان مستقل بهزيستي از همين جا سرچشمه گرفت .در هفدهم شهريور 57 (جمعه سياه) به محض اطلاع از شهادت گروه كثيري از مردم ،با كمك برادر همرزمش ،شهيد دكتر لواساني به كمك مردم شتافت وتا نيمه هاي شب در بيمارستانها به پانسمان ومعالجه مجروحين مشغول بود وشهيد دكتر فياض بخش با اين ايده كه ما راه طولاني را در مبارزه با رژيم در پيش داريم وبايد مردم را در ياري رسانيهاي اوليه به مجروحين آشنا كرد ،به فكر تأسيس كلاسهاي آموزشي كمكهاي اوليه افتاد واولين كلاس را در مطب خود يعني پلي كلينيك سلمان فارسي با تعداد 30 نفر وبا كمترين امكانات آغاز كرد .استقبال پرشور مردم حزب الله خصوصاً در اوج درگيري با رژيم ونياز مبرم به اينگونه تعليمات كلاسها را به سرعت در سطح مساجد وحسينيه ها گسترش داد وبعدها با همت ساير پزشكان متعهد وبيمارستانها ،انجمن امدادگران مسلمان تشكيل شد وهزاران نفر كار آموز را در سراسر تهران تربيت كرد ،تاجايي كه امروزه تعداد بسياري امدادگر ورزيده در بيمارستانها مشغول به كارند وگروه كثيري از آنان به جبهه هاي جنگ تحميلي فرستاده شده اند .
نقش شهيد در تكثير اعلاميه هاي امام (ره) فراموش نشدني است .شهيد دكتر فياض بخش به تربيت خانواده وخصوصاً مادران اهميت خاصي مي داد ومعتقد بود تا زماني كه كانون خانواده پاك وتربيت شده نباشد نمي توان اميد به تربيت فرزندان صالحي داشت .
اولين گام عملي را در فاميل خود وبا تشكيل جلسات هفتگي خانوادگي آغاز كرد .در اين جلسات كه از طفل 10 ساله تا پيرزن 70 ساله در كنار هم مي نشستند ،در عين تفريح وسرگرمي مطالب علمي ومذهبي وتربيتي فراوان رد وبدل مي شد .شهيد ،ورزش كردن را نيز فراموش نمي كرد وخود صاحب مدال در كشتي ،كوهنوردي وشنا بود وفرزندانش را نيز با ورزش پرورش مي داد وبراي پرورش روحي ومعنوي نيز قرآن را به همراه فرزندان مي خواند ودر خانه نماز جماعت برپا مي كرد .
در جلسات خانه ومدرسه بسياري از موسسات آموزشي نقشي فعال داشت وبراي همين مسئوليت آموزش مسائل پزشكي وبهداشتي مادران دانش آموز دبستان علوي را به عهده گرفت .شهيد دكتر فياض بخش در عين كار طاقت فرساي روز هرگز از مسائل معنوي وسازندگي غافل نبود .چرا كه اساس حيات خويش را حفظ روح عبادت در تمام مراحل وجوانب زندگي مي دانست.به قرآن كه خواندن روزانه آن را يك اصل مي دانست ونماز شب ودعاي كميل ودعاي ابو حمزه ثمالي وزيارت عاشورا ودستورهاي مفاتيح الجنان علاقه خاصي داشت وتا لحظات آخر زندگي آنها را فراموش نكرد .با وجود تقيد به پرداخت خمس وانفاق به خيرات توجه داشت ،مخارج تحصيل عده أي را نيز بر عهده گرفته بود .او خود را درگير امور مالي واقتصادي نمي كرد وگشاده دست بود .در طول خدمت حق مأموريت نگرفت ودر سفرهاي كاري مخارج شخصي خويش را شخصاً مي پرداخت .او با تمام وجود در مراسم سوگواري تاسوعا وعاشورا شركت مي كرد ،اما مبارزه با تحريفها وخلاف گويي هاي برخي را نيز فراموش نمي كرد .
گفتني است كه با ورود امام به تهران مركز فعاليت هاي او مدرسه علوي شد ويك لحظه از خدمات پزشكي در كنار امام غافل نبود .با پيروزي انقلاب وتشكيل دولت موقت به لحاظ عدم تطابق فكري با گردانندگان هيأت دولت عليرغم پيشنهاد هاي فراوان حاضر به همكاري نشد وتنها بعد از انقلاب فرهنگي در دانشگاهها با شوراي پزشكي ستاد
انقلاب فرهنگي همكاري فعالي را آغاز كرد .
با سقوط دولت موقت وتشكيل كابينه شهيد رجايي وزير بهزيستي كشور شد وخدمت خود را به يتيمان ومحرومان كشور به طور اساسي آغاز كرد .گسترش و اهميت سازمان بهزيستي با شروع جنگ تحميلي روز به روز بيشتر مي شد واغلب شبها تا نيمه هاي شب وصبحها از ساعت 5 به بعد به كار وفعاليت مي پرداخت . گفتني است كه در طراحي برخي طرحها چون طرح شهيد رجايي ،بعثه پزشكي حج نقش داشت وبراي بهداشت روستاها و رشد كشاورزي طرحهايي انديشيده بود وطرح تدوين اخلاق پزشكي با استناد به احاديث را نيز در دست داشت .
كار شبانه روزي او – كه آن را عبادت تلقي مي كرد - بهزيستي را به سرعت به صورت سازمان فعال وگسترده اي در خدمت معلولين ويتيم هاي كشور در آورده بود ومي رفت تا خدمات خود را در سراسر كشور گسترش دهد كه در شب هفتم تيرماه 1360 در حالي كه مقادير زيادي از اندوخته بانكي خود را در حساب جبهه ها ومناطق جنگي ريخته بود ،به دست جنايتكاران ومزدوران شرق وغرب وبه همراه شهيد مظلوم آيت الله بهشتي ويارانش به لقا,الله شتافت وبه ملأ اعلي پيوست .
مصاحبه با همسر شهيد فياض بخش
زماني كه فرصت داشته باشم واقعاً دعاهاي مكتوب ايشان را كه از زبان خودشان در كنار خانه كعبه گفته اند را مي خوانم.
و حتي وقتي براي من يك سفر زيارتي پيش مي آيد وتنها مي روم آنها را با خودم مي برم .همانها را وقتي مي خوانم مي بينم كه ايشان چقدر ديد وسيع نسبت به آينده خودش، خانواده وبچه ها ،نظام ومملكت قبل از انقلاب داشته است . هر چه بيشتر در مورد او صحبت مي كنم بعداً به اين نتيجه مي رسم كه فقط يك قسمت كوچكي از كارهايي كه ايشان كرده اند را گفته ام.در خصوص مسائل سياسي – اجتماعي خدمتتان عرض كنم كه من سال 44 با ايشان ازدواج كردم .در حقيقت 2 سال بعد از جريانات سال 42 حضرت امام وايشان (به اصطلاح همان زماني كه ما در حقيقت برنامه عقدمان انجام شد )،
در خصوص تقليد از من سئوال كردند كه من از چه كسي تقليد مي كنم .من وپدرم مقلد آيت الله خوئي بوديم .البته پدرم از دوستان بسيار نزديك آيت الله كاشاني بود ، عكسهايي كه در منزلشان است كاملاً آن را نشان مي دهد ،چون مرتب در كنار آيت الله كاشاني و چند نفر از علماي جليل القدر مثل آيت الله آملي كه مرحوم شدند وآقاي جهاني كه اهل اصفهان بودند حضور داشتند، ولي به هر حال تقليدشان از آيت الله خوئي بود .من هم به تبع از پدر از آيت الله خوئي تقليد مي كردم .ايشان به عناوين مختلف طي يك دوره 15-20 روزه من را متقاعد كردند كه از امام خميني (ره) تقليد كنم وبه عنوان اولين هديه يك رساله حضرت امام به من دادند وبعد از 9يا10 ماه بعداز دوران عقد به خارج از تهران رفتيم .
آن موقع پزشكها يك دوره 2 ساله را در بايد مركز مي گذراندند تا اجازه باز كردن مطب به آنها داده بشود .جائي كه در حقيقت براي ايشان انتخاب شد ،سقز وسنندج بود ،يعني محيط در حقيقت سني نشين ،يعني اهل تسنن خيلي زياد بودند .خوب ما آن موقع هفته وحدت را نداشتيم .ما هنوز اين مسائل كه بعد از انقلاب از حضرت امام شنيديم كه با بايد اهل سنت أين طوري برخورد شود نداشتيم ،ولي جداً رفتار ايشان به قدري با اهل سنت برادرانه ودوستانه بود كه ما بعد از گذشت يك دوره ،مثلاً 34 ماه كه از آنجا آمديم .به سبزوار رفتيم و اين علتش مريضي مادر ايشان بود .وقتي برمي گشتيم جداً همه شان اشك مي ريختند .
شايد باورتان نشود مردهاي60-50 ساله آمده بودند توي ايستگاه اتوبوس .همه اشك مي ريختند ودرخواستشان اين بود كه شما برويد يك كاري بكنيد كه برگرديد .در كنار آنها به مسجد مي رفت و با آنها در نماز شركت مي كرد و آنها را به نحوي با زبان خودش در يك سري مسائل كه بين ما وآنها اختلاف بود متقاعد ميكرد.تا ما به سبزوار رفتيم 34 ماه طول كشيد . يك دوره يكساله را مجبور بود در سبزوار باشد ومن هم همراه ايشان بودم .
بعد از يك سال برگشتيم .پس از بازگشت به تهران در حقيقت دوره تخصصي ايشان شروع مي شد ،يعني دومين نفري بودند كه در تخصص جراحي قبول شدند ،زير نظر دكتر حسابي (پسر دكتر حسابي معروف يا برادرزاده ايشان) آنجا مشغول شدند .همزمان با اين دوره مرتب در برنامه هاي انجمن اسلامي پزشكان ،مهندسين كه آن موقع در اين دو انجمن كه در حقيقت روزهاي جمعه ،6 يا 7 صبح برگزار مي شد افرادي نظير دكتر بهشتي ،شهيد مطهري ،آيت الله موسوي اردبيلي وامثال ينها بودند كه به عنوان سخنران مي آمدند وايشان كنار افرادي نظير شهيد لواساني قرار مي گرفت .يعني در همين انجمن اسلامي كه مربوط به پزشكان بود با شهيد لواساني آشنا شد .
صرف نظر از حضور در آن جلسات يعني حضور فقط به عنوان مستمع نبود ،يعني يكي از فعالترين افرادي كه در آن انجمن حضور مي يافت او بود و علاوه بر آن سعي مي كرد كه اين جلسات را بيشتر در خانه خودمان برگزار كند .عرض كردم خدمتتان كه خانه نسبتاً بزرگي داشتيم وآن موقع شايد براي بقيه مقدور نبود .ضمناًچون بالاي شهر بود كمتر مشكوك مي شدند نيروهاي طاغوتي نسبت به اين كه توي اين خانه ها ممكن است جلسات مذهبي و… باشد ،هيمن مرحوم آقاي وحيد دستجردي كه اخيراً مرحوم شدند از كساني بودند كه جلسه هم منزل ايشان مي افتاد وهم ايشان توي اين برنامه ها خيلي حضور داشتند .
به هرحال اكثراً سعي مي كردند اين جلسات را در خانه داير بكنند .علاوه بر حضور در اين دو انجمن كه انجمن اسلامي پزشكان ومهندسين بود وآقايان مي آمدند وايشان هم بسيار فعال برخورد مي كرد .خيلي به آيت الله مطهري نزديك شد ،در حدي كه به عنوان يكي از مستمعين ثابت جلسات شهيد آيت الله مطهري شهيد فياض بخش بود .با آن احساس مسئوليتي كه داشت واين مسائل مربوط به 7-6 سال قبل از انقلاب بود ،نوارهاي ايشان كه در حقيقت آن موقع نوارهاي بزرگ مادر بود كه به صورت دايره أي است ،اينها را مسئوليتش را خودش قبول مي كرد كه بنشيند وضبط كند تمام اين برنامه ها را .كار بعدي اش اين بود كه من را به كار مي كشيد ومسئولبت پياده كردن اين نوارهاي مادر به كاست ها وتكثير اين نوارها را به من داده بود .بعد كه انجام مي شد مي برد خدمت شهيد مطهري واز طريق ايشان به هر كسي كه صلاح بود داده مي شد .
رفته رفته به قدري روي خود من كار كردند كه از سال 48 واوايل سال 49 شدت عمل را روي خود شخص من نشان دادند كه به اصطلاح تا مي توانم توي اين مسائل وبه خصوص رساله حضرت امام كار بكنم .وهمين طور توي مسائل مربوط به انقلاب كه البته آن موقع اسمش انقلاب نبود ،درحقيقت بيشتر در مسائل مذهبي كه به نوعي مقابله ومبارزه با آن به اصطلاح جريانات طاغوتي بود كه بعد از گذشت 3-2 سال تا سال 50 براي من كلاس درس گذاشتند .يعني من رساله حضرت امام را با يك عده از خانمها در منزل تدريس مي كرديم ،مثل دختر شهيد دكتر بهشتي ،خانم آقاي اژره أي .اگر از ايشان سئوال كنيد قطعاً ايشان خاطرشان هست .
خانم آقاي دكتر ولايتي جز, شاگردهايي بودند كه آن موقع مي آمدند منزل ما .خانم اقاي مهندس فيض كه قبلاً رئيس بانك صادرات بودند ودر حال حاضر رئيس بانك سپه هستند نيز به منزل ما مي آمدند ودر كلاسهاي درس ما شركت مي كردند .كلاسهاي ما به صورت مخفيانه برگزار مي شد ورساله امام را براي خانمها تدريس مي كرديم .شهيد فياض بخش همكاري بسيار نزديكي با مدرسه علوي داشتند .همانطور كه مي دانيد مدرسه علوي از مدارس مذهبي آن زمان بود وبسياري از افراد انقلابي وهمچنين بسياري از منافقين از اين مدرسه بيرون آمدند .آن هم دو علت داشت .يكي اينكه بچه ها خيلي مذهبي بودند وديگر اينكه مسئول مدرسه كه آقاي كرباسچيان بودند نظرشان اين بود كه بچه ها اصلاً در سياست دخالت نكنند .بنابراين بچه هاي مذهبي خيلي زود در دام منافقين گرفتار مي شدند .
چون متوجه جريانات اجتماعي نبودند .چند نفري هستند كه نامشان يادم مي آيد كه از مدرسه علوي بيرون آمدند وجز, منافقين شدند .اما منافقين قبل از انقلاب وضعيتشان مشخص نبود و آن موقع تحت عنوان مجاهدين انقلاب اسلامي شناخته مي شدند وخودشان را سردمدار جوانان انقلابي مي دانستند .خيلي وقتها درگيريهايي بين آنها وساواك پيش مي آمد و مجروح مي شدند وگاهي اوقات وضعشان خيلي وخيم مي شد .آن موقع يكي دو نفر از پزشكان بودند كه محل كار ومطبشان پايگاه اين افراد بود وبراي درمان به اين دو پزشك مراجعه مي كردند . زيرا مي ترسيدند به هر درمانگاه يا مطبي مراجعه كنند .يكي از اين پزشكان شهيد فياض بخش بود .ايشان كلاسهايي در مطبش داير كرده بود واوليا, دانش آموزان را با كمكهاي اوليه آشنا مي ساخت تا در هنگام درگيريها به امداد مجروحين بروند .
تقريباًگروهي 50 نفري از خانمها در دوره هاي مختلف نزد ايشان آموزش ديدند كه اين آموزشها در بعد از انقلاب هم ادامه پيدا كرد .آقاي دكتر جلالي هم در اين زمينه با شهيد فياض بخش همكاري داشتند ودر اين زمينه كتابي هم نوشته شد كه بعدها به دليل پيشرفت علم وايجاد راهكارهاي جديد تغييراتي در آن ايجاد كردند .البته آن كتاب هنوز وجود دارد ،ولي جز, كتابهايي است كه آن را جمع آوري كرديم .خلاصه اينكه آموزشها به سبك بسيار ساده أي انجام مي شد .اين قضيه كم كم به حسينيه محلاتي ها كشيده شد ودر آنجا محلي براي آموزش خانمها بوجود آمد كه طي دوره هاي يك ماهه يا كمتر از يك ماه ،در دوره هاي متعدد حدود 3 تا 4 هزار نفر از خانمها آموزش ديدند .در جريان انقلاب بسياري از اين خانمها به ياري مجروحين ومصدومين مي رسيدند .نمونه بارزش روز 17 شهريور بود .روز 17 شهريور منزل آقاي دكتر واحدي ( كه با مرحوم وحيد دستجردي نسبتي هم داشتند ) پايگاهي شد كه در آن شهيد فياض بخش ،آقاي دكتر واحدي وآقاي دكتر عالي در آنجا به مصدومان ميدان ژاله و… ياري رساندند .چون منزل آقاي دكتر واحدي نزديك ميدان ژاله بود .
شهيد فياض بخش در تكثير اعلاميه هاي حضرت امام (ره) نيز خيلي فعال بود وسعي مي كرد كساني كه به كربلا ونجف مي روند ارتباطي با حضرت امام (ره) پيدا كنند و اگر نظرات يا مطالب جديدي هست از اين طريق آن اطلاعات را كسب كنند ويا اگر وجوهاتي را بايد پرداخت مي كردند توسط آن افراد پرداخت مي شد .
شهيد فياض بخش هر سال خمس وسهم را مي پرداختند . با اين حال در وصيت نامه اشان قيد كرده اند كه ماترك من هرچه هست نيم آن صرف فرهنگ اسلامي بشود .يك چهارم آن صرف سهم امام وخمس ورد مظالم احتياطي بشود .آن موقع ماترك ايشان تقريباً 1 ميليون تومان بود كه از فروش خانه به دست آمد .زمين خانه 600 متر بود وحدود 350 متر زيربنا داشت وما خانه را به بنياد فروختيم .كه البته اي كاش اين خانه كه نقشه اش را خود شهيد كشيده بود وساخته بود ودر آن خيلي كارهاي خيريه اجام شده بود ،مانند خانه شهيد رجايي كه به موزه تبديل شده ،مورد بازديد عموم قرار مي گرفت .
در هر صورت از 1 ميليون تومان ماترك ايشان ،500 هزار تومان را به آيت الله امامي كاشاني تقديم كرديم .250 هزار تومان را تقديم حضرت امام (ره) كرديم ،بابت خمس وسهم وردمظالم كه حضرت امام (ره) از طريق آيت الله موسوي محلاتي با منزل ما تماس گرفتند وگفتند كه امام فرموده اند اگر شما وبچه ها به اين پول نياز داريد من با اجازه خودم به شما برمي گردانم .من آن موقع نيازي نداشتم .خدمتشان عرض كردم نيازي نيست .حقوق شهيد به ما پرداخت مي شد .بچه ها هم كوچك بودند ،گراني وتورم هم به اين صورت نبود .اما ايشان بخشي از آن پول را از طريق نامه وتوسط همان آقاي موسوي براي من فرستادند وفرموده بودند كه اين هديه من به شماست وهيچ ربطي به آن پول ندارد . مبلغي در حدود 60 تومان بود .در هر صورت باقي مانده ماترك شهيد هم براي مراسم ختم ودفن و… خرج شد .مي خواهم بگويم با توجه به اينكه از نظر مالي وضعيت خوبي داشتند ولي سعي مي كردند كه حتماً خمس وسهم را بدهند وحتماً به شخص امام (ره) برسد
ويا از طريق نماينده هايشان به ايشان برسد .
در خصوص تكثير فرمايشات حضرت امام از افراد بسيار فعال بودند .از كساني بودند كه از نظرات امام (ره) استقبال مي كردند .از پزشكاني بودند كه توسط شهيد مطهري برگزيده شده بودند ودر محلي كه امام (ره) بودند ،در زماني كه جمعيت زيادي به ديدار امام (ره) مي آمدند ،اگر كسي مجروح مي شد يا غش مي كرد ايشان به مداواي آنها مي پرداخت .در اوايل پا گرفتن نظام بود كه به ايشان پيشنهاد كارهاي دولتي شد .تا قبل از انقلاب ايشان به لحاظ نصايحي كه پدر بزرگوارشان داشتند به استخدام دولت در نيامدند .يعني مي گفتند اگر من به صورت رسمي قرارداد ببندم ،مسئولم وبايد مو به مو همه موارد را اجرا كنم .مثلاً بايد حتماً 8 ساعت سر كار باشم .مسئله ديگر هم اين بود كه ايشان دولتي ها وكارمندان دولت را موجه نمي دانستند .بنابراين سعي مي كردند به صورت آزاد كار كنند .ولي بعد از انقلاب كه نظام پا گرفت ،با واسطه برادرم با شهيد رجايي آشنا شدند واز طريق ايشان براي كارهاي دولتي دعوت شدند .اولين كار دولتي ايشان در سال 58 ،مدير كلي توانبخشي بهزيستي بود .آن موقع ايشان 2 مطب داشت .يكي سمت جنوب شهر بود كه از 4 بعدازظهر تا 10 شب آنجا مي رفتند .
اكثراً وقتي به منزل برمي گشتند شام نخورده ونماز نخوانده بودند .البته ايشان به نماز اول وقت خيلي مقيد بودند .ولي مي گفتند با چشم خود مي بينم كه اگر به نماز بايستم ممكن است يك اتفاق ناگوار بيافتد .به هر صورت نماز مغرب را مي خواندند ونماز عشاء را وقتي به خانه مي آمدند مي خواندند .وقتي به خانه مي آمدند 10 دقيقه طول مي كشيد ،من مي رفتم شام ايشان را بياورم .وقتي مي آمدم ايشان معمولاً خواب بودند .تا اين حد خسته … صبح بعد از نماز نمي خوابيدند .يكي دو صفحه قرآن تلاوت مي كردند واين درحالي بود كه بچه كوچك خانواده را روي پايشان مي نشاندند وبقيه هم دور ايشان مي نشستند وقرآن مي خواندند .بعد از قرآن چند دقيقه أي ورزش مي كردند .حدود ساعت 7 از منزل خارج مي شدند وتا ساعت 2 در كلينيك سلمان فارسي مشغول بودند .شهيد فياض بخش به همراه شهيد دكتر لواساني ،آقاي دكتر پيمان وآقاي دكتر صادقي كلينيك سلمان فارسي را اداره مي كردند .ظهر به خانه مي آمدند .فرصت 1 ساعته براي نماز وناهار تا ساعت 4 كه بايد در مطب ديگرشان مي بودند .
اين برنامه كارشان بود ولي بعد از انقلاب اولين كارشان به پيشنهاد شهيد رجايي مدير كلي توانبخشي بود .در آن زمان شهيد لواساني مدير كل بهزيستي بودند .در اداره كل توانبخشي طرح بهزيستي فعلي را ايشان نوشتند وبا تلاش بسيلر زياد ،مسئول شوراي انقلاب را كه شهيد دكتر بهشتي بودند متقاعد كردند واين طرح تصويب شد .در حقيقت بنيانگذار سازمان بهزيستي شهيد فياض بخش است از يك طرف طرح را نوشتند واز طرف ديگر خودشان بودجه اش را پي گيري كردند .از طريق آيت الله مهدوي خدمت امام (ره) رفتند واز امام (ره) درخواست كردند كه آيت الله مهدوي را نماينده خودشان قرار بدهند .خمس وسهم از طريق ايشان صرف كارهاي بهزيستي شد .در جاهاي مختلف مسائل بهزيستي ومعلولين ويتيمها و… را ،مسائلي كه بهزيستي با آن سرو كار دارد پبش مي كشيدند .خانواده ايشان واطرافيانشان بازاري بودند واز اقشار پر درآمد جامعه بودند .سعي مي كردند به نوعي آنها را هم به كار بكشند وبخشي از مخارج طرح سازمان بهزيستي كه شامل 20-30 مركز ونهاد ديگر مانند بنيادخيريه
فرح ،بنياد خيريه اشجع و… بود همه را يك جا جمع كرد .بخشي از بودجه را از آن طريق تهيه كرد وبخشي را از اين طريق .
يكي از طراحان طرحي كه از آن تحت عنوان طرح شهيد رجايي در روستاها اجرا مي شود ،شهيد فياض بخش بود .ايشان به همراه يكي دو نفر از بازاريان نامدار وشهيد رجايي پي ريزي اين طرح را انجام دادند .اين طرح آن موقع به نام شهيد رجايي نبود ولي بعد از شهادت ايشان به نامشان درآمد .آن موقع مسئوليت اين طرح با سازمان بهزيستي بود ،بعدها كه ايشان شهيد شدند مديريتهاي بهزيستي نتوانستند در اين قضيه عمل كنند واجراي اين طرح به كميته امداد واگذار شد .
مسئله بعد كه در زنگيشان قابل توجه است همراه كردن خانواده در برنامه ها ومسائل سياسي بود . در خانواده هاي مذهبي خيلي بعيد بود كه خانمها بيايند ودر صحنه حضور پيدا كنند .مثلاً بيايند در تظاهرات شركت كنند ومرگ بر شاه بگويند .با حضور من هم در خانواده ايشان وخانواده خودم خيلي مقابله مي شد .ضمن اينكه با يكي دو نفر از روحانيون رابطه داشتيم وآقايان روحاني هم (مثل بعضي ها كه همين حالا هم هستند وحضور خانمها را قبول نمي كنند) با حضور خانمها مخالف بودند .خانواده هاي ما (من وشهيد فياض بخش) نيز موافق حضور خانمها در انقلاب نبودند .مي خواستم در يكي از تظاهراتها شركت كنم .با يكي از اين آقايان روحاني تماس گرفتم .گفتند شما نبايد برويد .ولي شهيد فياض بخش گفتند كه من از امام (ره) سئوال كرده ام وحكم مي كنم بايد بروي .بعضي مي گفتند كه شما دو سه بچه كوچك داريد اگر طوري بشويد بچه ها چه مي شوند ؟ شهيد مي گفتند يك گوشت در باشد وگوش ديگرت درورازه .علاوه براين گاهي خواهر يا برادرزاده يا خواهرزاده را هم به اين مسائل تشويق مي كردند وشركت ي دادند وبه آنها مسئوليت هم مي دادند .
ايشان روشهايي داشتند وروي آن تأكيد مي كردند بعضي را هنوز هم نمي توانيم بپذيريم .وقتي مي خواستند به ملاقات نصيري بروند به من گفتند شما هم بيا .خوب من از ديدن بعضي مناظر مي ترسيدم .سن وسال كم ،ترس ووحشتي كه از دوران شاه با من بود باعث اين وحشت مي شد .به هر حال به ملاقات نصيري رفتيم .ايشان از نصيري پرسيدند شما مشكلي نداريد ؟چيزي نمي خواهيد ؟نصيري با صدايي كه خرخر مي كرد گفت نه .فقط بگوييد يك ليوان شير داغ به من بدهند .چون گلويم خيلي مي سوزد .ايشان به نگهباني كه آنجا بود خيلي برادرانه گفتند كه شما صبح يا شب يك ليوان شير به ايشان بدهيد .برادر نگهبان پاسخ دادكه من اينكار را نمي كنم .(كوفت هم به ايشان نمي دهم)شهيد فياض بخش در آن لحظه چيزي نگفتند وبه نصيري گفتند كه من مشكل شما را حل مي كنم .خداحافظي كردند ودستور دارويي هم دادند .برادر ها را بيرون از اتاق صدا زدند وگفتند كه ما قبل از محاكمه وظايفي داريم وبعد از محاكمه وظايف ديگري .اجازه نداريم با كسي كه در بند ماست اينطور برخورد كنيم .كلي با آنها صحبت كرد وآن نگهبان را متقاعد كرد كه به نصيري شير وداروهايش را بدهد .يا اگر پايشان بخيه لازم داشت به ما ياد مي داد تا همه حضور جدي داشته باشيم .طوري نبود كه شعاري بدهيم وتوي خانه برويم .در هر جرياني سعي مي كردند حضورشان ،حضور جدي وپي گير باشد ،نه حضور شعاري وصوري .
تا اينكه جريان وزارت ايشان پيش آمد .هنگامي كه بهزيستي بودند مي شنيدم كه بعضي مي گفتند مثلاً قرار بوده يكشنبه صبح جلسه اي داشته باشند .اما به يكباره در مي زدند وداخل مي شدند ومي گفتند من الان وقت دارم .جلسه أي كه قرار است فردا بگذاريم همين الان بنشينيم وتمام كنيم .يعني حاضر نبودند وقت را ،حتي 10 يا20 دقيقه را به بطالت بگذرانند .
در حال حاضر شاهد هستيم كه جوانان چقدر وقت كشي مي كنند .ولي ايشان از همان دوران عقد سعي مي كرد از همان روزهاي اول درسي از قرآن ،زبان انگليسي ،عربي و… براي من تدارك ببيند وطوري برنامه ريزي كرده بود كه مثل خودش فلسفه ومنطق بخوانم ،روي قرآن مطالعه داشته باشم ،روي زبان انگليسي مطالعه داشته باشم .در دوران عقد كه طرح سپاه بهداشت را مي گذراندند واطراف اراك بودند ،پنجشنبه وجمعه ها كه به خانه مي آمدند سعي مي كردند براي روزهايي هم كه نيستند براي من برنامه ريزي كنند كه طي 4-5 روز اينده چه كار هايي وچه مقدار از برنامه را بايد انجام مي دادم .در اينكه وقت را از دست ندهند خيلي توجه داشتند .
ايشان احترام خاصي براي علما (روحانيون) قائل بودند .البته روحاني كه مد نظر ايشان بود ،طبق تقليدي كه خودشان از امام (ره) داشتند ،روحاني بود كه يا مقلد امام (ره) باشد ،يا نماينده ايشان ويا اگر از كس ديگري تقليد مي كند اهانت وبي اعتنايي وخفيف شمردن حضرت امام (ره) وجريانات فكري ايشان نداشته باشد .نظير شهيد بهشتي ،شهيد مطهري و… روحانيون بسياري بودند كه ايشان با آنها ارتباط داشتند .آيت الله امامي كاشاني از كساني بودند كه قبل از انقلاب با ايشان ارتباط داشتند .مرحوم شهيد محلاتي امام جمعه وقت تهران با ايشان ارتباط نزديكي داشتند وامثال اينها .احترامي كه براي ايشان مي گذاشتند فوق العاده بود .حالت شاگرد ومعلمي بود .
وقتي كه يك روحاني وارد مي شد رفتار ايشان كاملاً نشان مي داد كه چه احترامي براي آنها قائل هستند وسعي مي كردند خود را به آن شخص نزذيك كنندو چند دقيقه أي را با طرح جند سئوال از آن روحاني بگذرانندتا جمعي كه در آن مجلس نشسته اند از سخنان آن روحاني به فيض برسند .حتي معلمين دوران كودكي شان را كه مي ديدند با اينكه پزشك بودند و از آن زمان مدت زيادي گذشته بود ،احترام خاصي برايشان قائل مي شدند .رابطه شاگرد واستاد را كاملاً حفظ مي كردند .در خصوص خانواده هم تمام اطرافيان ايشان از پدر ومادر ،همسرو فرزندان واطرافيان احساسي در آنها بود كه وقتي ايشان شهيد شدند همه فكر مي كردند كه خودشان عزيزترين فرد نزد شهيد فياض بخش بوده اند .يعني تا آن حد به خانواده اظهار علاقه مي كردند كه مادرشان فكر مي كردند عزيزترين فرد نزد شهيد هستند .پدر وخواهر وبرادرها هم از هر كدام مي پرسيدي همين حالت را داشت .فرزندان ودوستان واطرافيان هم همينطور .افراد زيادي بودند كه به لحاظ ارتباطات عاطفي واظهار علاقه ومحبتي كه از شهيد فياض بخش ديده بودند واقعاً احساس مي كردند عزيزترين فرد شهيد هستند .ايشان از نظر اظهار علاقه ورفتارهاي عاطفي طوري رفتار كرده بودند كه همه را به خودشان نزديك كرده بودند .
بعضي ها نسبت به پدر ومادرها گاهي اظهار علاقه ي مي كنند ،اما وقتي كه دورند شايد خيلي برايشان مهم نباشد .اما ايشان هيچگاه اين رفتار را نداشتند .هر جا كه بود وتا لحظه أي كه بود همه دوست داشتند دورش جمع شوند ،از او بهره فكري بگيرند وايشان با صحبتهايشان برطرف كننده نيازعاي آنها مي شدند .هر چند خانواده ايشان از قشر نياز مند نبود ،اما به هر حال در هر خانواده أي حتي اگر از قشر ثروتمند باشد ،هستند كساني كه نياز به ياري دارند .ايشان سعي مي كردند خودشان را به آن شخص نزديك كنند ونياز آنها را از هر طريق ممكن برطرف نمايند .گاهي وقتها با كوچكترين بي توجهي كه پيش مي آمد احساس مي شد كه از ايشان گله مند هستند .چون آنقدر اظهار علاقه وارتباط زياد بود كه مثلاً اگر ايشان دو روز به خانه پدر ومادرشان نمي رفتند ،انها گله مند مي شدند .البته نه به گونه أي كه خداي ناخواسته مشاجره أي باشد و… بچه ها در طول روز بيشتر از 2-1 ساعت پدرشان را نمي ديدند .اما در همان 2-1 ساعت كه معمولاً نيم ساعت شب بود ويك ساعت صبح اول وقت و جمعه ها بعد از ساعت 10 صبح (چون تا ساعت 10 جلسه انجمن اسلامي پزشكان بودند) سعي مي كردند با بچه ها باشند ،با آنها بازي كنند .بازي هايي كه حتي از حوصله بعضي مادرها هم خارج است مثلاً با پسر ها كشتي بگيرد ،واليبال وفوتبال بازي كند ودخترها را به نوعي ديگر سرگرم كند .
وقتي ايشان قرآن مي خواند روششان اينگونه بود كه بچه ها را صدا مي كردند وبا هم قرآن ونماز جماعت مي خوانديم .وسايل نماز را براي بچه ها فراهم كرده بودند .براي پسرها دوتا عباي كوچك وبراي دخترها چادر نماز وسجاده آماده كرده بود .حتماً سعي مي كرد نماز را به جماعت بخوانيم .يكي مكبر مي شد ،ايشان پيش نماز ومن وبچه ها هم به ايشان اقتدا مي كرديم .بالاخره سعي مي كرد خودش را از بچه ها غافل نداند .حتي مسائلي را كه من گاهي گله مي كردم با شوخي وخنده و… پاسخ مي دادند واز موضوع اصلي خارج مي ساختند .مثلاً براي پذيرايي از ميهمان ويا كار خانه ،ايشان بيشتر در حال مطالعه بودند ويا كارهاي ديگري كه بايد رسيدگي مي كردند وكمتر اقتضا مي كرد كه كمك من باشند .البته سعي مي كردند يك نفر به عنوان كمك براي من پيدا كنند زيرا خودشان نمي رسيدند .مثلاً براي پذيرايي از ميهمانان كه همه آقا بودند من از ايشان گله كردم كه تعارف ميوه و… كاري دارد ايشان با خنده مي گفتند كه مسئوليت گرم كردن سر ميهمانان با من ،يكي ديگر راهم بگوييد بيايد پذيرايي كند .طوري با خنده وشوخي برخورد مي كردند كه قضيه را از حالت گله وشكايت خارج كنند .يا مثلاً در گردشهاي بيرون شهر كه ما دسته جمعي مي رفتيم از بيشتر وقت مي خواستند براي آموختن استفاده كنند .
بعضي وقتها كارها تقسيم بندي مي شد .عده أي مسئول خريد مي شدند كه معمولاً كار آقايان بود .عده أي مسئول پختن وعده أي مسئول شستن ظرفها مي شدند .ايشان هم مي گغتند كه من هم مي شوم ناظر وكارهاي همه شما را كنترل مي كنم .با خنده وشوخي واقعاً أين كارها را مي كردند .در اواسط كار مي آمدند با اين يكي حرفي مي زدند ،حرفي به ديگري مي گفتند كه فكر نكنند فلاني خودش را جدا مي داند وهمه كارها را به سر ديگران ريخته وفقط موقعي كه سفره پهن مي شود مي آيد .به اين صورت هم نبود .همه مي دانستند كه وقتي خودشان را از كار كنار مي كشند نمي روند تلوزيون نگاه كنند يا كتاب قصه بخوانند .حتماً دارند طرحي مي ريزند ،كاري مي كنند كه اگر انجام بشود ،اگر بقيه راضي باشند از نظر آخرتي چيزي هم عايد خودشان مي شود .يكي از اين طرحها برنامه پزشكي حج بود .قبل از انقلاب هر كارواني كه به حج مي رفت يك پزشك همراه خودش مي برد ومريضهاي ايراني در آنجا با مشكل روبرو مي شدند .طرح پزشكي كه بعد از انقلاب ريخته شد را ايشان خودشان تنظيم كرده بودند كه من اوراق دست خط ايشان را كه تا چندي پيش در منزل داشتم براي آقايان فرستادم شايد بدرد آنها بخورد .برنامه أي براي رشد كشاورزي داشتند .اوايل انقلاب ايشان مرتب در راديو درطول هفته سخنراني داشتند .طرحي براي بهداشت روستاها داشتند .كلاً در مواقع بيكاري با فكر كردن در جستجوي طرح ونقشه اي بودند كه استفاده اش عايد عموم جامعه بخصوص قشر محروم جامعه بشود .
بعد معنوي وعبادي شهيد فياض بخش
در خصوص بعد عبادي اعتقاد خود من اين است كه افرادبر اساس جهان بيني وديدي كه در مجموع نسبت به عالم خلقت ،خالق جهان وبقيه جهان غيبي وظاهري مسائل مي بينند .عبادات وبندگي خودشان را تنظيم مي كنند .يعني در يك موقع خالق را در حد دو قدمي خودشان مي بينند .مسائل وعباداتشان را درهمين فاصله مي توانند تنظيم كنند .گاهي ديد خدابيني وجهان بيني آنها به نوعي است كه بسيار گسترده است وحد و حدود مادي وفاصله هاي اندك را در اين قضايا نمي بينند .در حقيقت به گونه أي كه عابد وبنده خداوند مي شود .در مورد شهيد فياض بخش مي توان چنين تصوري داشت .آيه اي در سوره آل عمران هست كه مي فرمايد :ان في خلق السموات والارض و اختلاف الليل والنهار لايات لاولي الالباب الذين يذكرون … در اين آيه بنده هاي خدا وآن كساني كه اولي الالباب هستند وصاحب خرد ،با آن جهان بيني كه پيدا مي كنند در تمام حالات فيزيكي (ايستاده ،نشتسه يا خوابيده) اين آيه مي گويد كه بندگان صاحب خرد در تمام اين سه حالت به ياد خدا هستند .بنابراين در همه حال ياد خدا هستند ،بندگي شان ،نماز خواندنشان ،روزه گرفتنشان ،حجشان و… اين افراد در تمام احوال ،چه در زمان خواب ،چه در حال درگيري با مسائل اجتماعي ،در همه اين حالات ياد خدا هستند .اين نيست كه فقط هنگام نماز ياد خدا باشد وعبادت را هم صرف نماز خواندن بداند .
شهيد فياض بخش ممكن بود براي انجام بعضي كارها كه فوريت داشتند واگر بي توجهي مي كردند ممكن بود وقت بگذرد وحق انساني از بين برود ،نماز را به تأخير بياندازند اما نه اينكه نماز را ترك كند .اما عادتش اين بود كه نماز را اول وقت بخواند .نه اينكه عادت كند نماز اول وقت بماند واين كار عادت بشود .اين كار از شخصي كه روح عبادت را درك كرده باشد سر نمي زند .حق الناس اولي بر نماز است نه هر مسئله أي .چنانچه وقتي طلبكاري به در خانه شما مي ايد مي توانيد نماز را به تأخير بياندازيد .به هر حال اين مسئله نشان مي دهد كه يك انسان متقي ،خداترس وخدايي بايد همه كارهايش را روي حساب وكتاب انجام بدهد وآن ساعتي كه كار فوري وحق الناس بر گردن ندارد بايد نماز را اول وقت بخواند وبه آن اهميت بدهد .اما اگر وضعي بود كه حق الناس از بين مي رود مي تواند نماز را به تأخير بياندازد وشهيد فياض بخش در تمام مراحل زندگي اين حالت واين روح عبادت را سعي مي كردند حتماً حفظ كنند .يعني حتي ارتباط بين خودشان وهمسر وفرزندان ،پدر ومادر ،وبقيه خويشان وآشنايان داشتند واقعاً بعد بندگي وخدايي داشت .يعني به معناي واقعي توجه به وظيفه يك پدر در قبال فرزندانش ،توجه به وظيفه يك همسر در قبال همسرش ،توجه به وظيفه يك پسر در قبال پدر ومادر وهمينطور بقيه افراد خانواده داشتند .
در كارهاي اجتماعي نيز ديدشان به اين صورت نبود كه صبح سر كار برود ودر محل كارش بنشيند وكسب درآمدي هم داشته باشد ،بعد هم به منزل بازگردد .انتخاب شغل را واقعاً به عنوان يك عبادت مي ديدند .من بارها از ايشان اين روايت را در خصوص كسب علم شنيده بودم كه العلم العلمان نوالعلم العبدان ،وعلم الاديان .ايشان اعتقادشان اين بود كه خوب است كه آدم علم را بياموزد .بسيار هم تأكيد شده است .يا اينكه زگهواره تاگور بايد دانش آموخت .اما در كنار اين اعتقاد ، اعتقاد داشتند كه بايد علوم نافع را آموخت وهر كار انسان يك وجهه شرعي والهي بايد داشته باشد .با توجه به اينكه بايد دليل شرعي پيدا كرد ودنبال علوم نافع رفت ودر روايات هم برهر دو تأكيد شده كه بايد در اجتماع مسلمين به حد كفايت برسد وافرادي باشند كه آموزش اين دو علم را ديده باشند وآن دو علم پزشكي وعلوم مذهبي هستند ،ايشان خودشان را موظف مي ديد كه در رابطه با علوم پزشكي وعلوم مذهبي بياموزند .همين آموختن را به نوعي عبادت تلقي مي كردند ووظيفه أي درقبال خداوند مي ديدند .بنابراين چه آن موقعي كه آموزش مي ديدند وچه زماني كه به ديگران آموزش مي دادند ،اين كار را به عنوان يك تكليف الهي مي دانستند .در مجموع وبا تمام صحبتهايي كه شد عبادت يك رنگ ولعابي بود بر روي تمام اعمال ورفتار وسكنات وبرنامه هايي كه شهيد فياض بخش داشتند .
يعني عبادت ايشان در خواندن نماز وگرفتن روزه واعمالي كه به اسم عبادت باشد خلاصه نمي شد .البته اعمال عبادي گاهي مستحب است وگاهي واجب .قطعاً واجبهايش را انجام مي داد ودر خصوص مستحبات هم خيلي مصر بود كه آنها را هم انجام دهد .در خصوص مستحبات بسيار مقيد وعلاقمند به دعاي ابو حمزه ثمالي بودند .تقريباً در تمام ماه رمضان بعد از افطار سعي مي كردند اين دعا را بخوانند .البته ايشان معمولاً هر شب افطار را در مطب ودر كنار كساني كه در مطب با ايشان همكاري داشتند صرف مي كردند .هميشه سعي مي كرد با آنها در يك جمع صميمي قرار بگيرد .ايشان هميشه به من مي گفتند كه شما اين افطار را تدارك ببين تا در ثواب آن سهيم باشي .سعي مي كرد چنين برنامه أي هر شب در مطب داشته باشند .مي گفتند آدم با كساني كه كار مي كند وبه عناوين مختلف نمي تواند كمك آنها باشد ،توفيقي است كه در طول ماه رمضان بتواند براي آنها تغذيه خوبي فراهم كند .بعضي از شاگردهاي ايشان كه در حد مدير كل ومعاون وزير هم رسيده اند جزء اين نفرات بودند .
زماني كه شهيد فياض بخش بودند زندگي آنها در يك اتاق همراه با 7-6 بچه بود .2-1 نفر از آنها روزها تفريح مي كردند وبعدازظهرها نزد ايشان بودند .سعي مي كردند حتماً اين افراد براي افطار باشند .خلاصه اينكه ماه رمضان هم شبها دير به خانه مي آمد .وقتي مي رسيدند ،وقتي را براي مطالعه ودقيق شدن در دعاي ابو حمزه ثمالي مي گذاشتند .خيلي مقيد بودندكه اين دعا را بخوانند .بعد از اينكه حضرت امام (ره) آمدند به مناجات شعبانيه اشاره أي داشتند .شهيد فياض بخش بسيار علاقمند شده بودند وسعي مي كردند اين دعا را مستمراً بخوانند .نمازهاي مستحبي مثل نماز جعفر طيار يا بعضي نمازهايي كه تأ كيد شده مثل نماز حضرت علي (ع) و… را مقيد بودند كه بخوانند .در انجام حج مستحبي ،به لحاظ اينكه جزء وصاياي حضرت علي (ع) است ايشان سعي مي كردند از طرق مختلف وبرنامه هاي مختلف استفاده كنند واين عمل عبادي را انجام دهند .
من 6 سفر همراه ايشان بودم .3 سفر واجب و3 سفر عمره .در سفرهاي عمره بچه ها را هم همراه مي برديم .همچنين يك نفر از كساني را كه در خانه كمك مي كردند را با خودمان مي برديم .ايشان مي گفتند به جاي اينكه به هتل برويم در يك اتاق مي مانيم وبه جاي مخارج هتل يك نفر ديگر را به حج مي بريم تا به زيارتش برسد .در مورد ديگر امور مستحبي ،در مورد انفاق نمي توان گفت كه تا چه اندازه وسعت نظر داشتند .بعضي ها انفاق را در آن مي بينند كه شماره حسابي اعلام شود وبروند وجهي براي آن پرداخت كنند يا خمس وسهم پرداخت كنند .
ايشان علاوه بر انجام اين كارها كه وظيفه خودشان مي دانستند چند نفري در را در حوزه علميه تقبل كرده بودند كه مخارج تحصيلشان را بپردازند .در قبل از انقلاب در 3-2 مدرسه اي كه حالت اسلامي داشتند بقيه مدارس مدارسي بودند كه حداقل ما بچه هايمان را در آنجا نمي گذاشتيم .البته هزينه تحصيل در اين مدارس خيلي بالا بود .ايشان سعي مي كرد به غير از بچه هاي خودمان ،هر سال هزينه تحصيل 3-2 نفر ديگر را تقبل كنند .با كسبه اطراف مطب قراردادي بسته بودند وماهانه مبالغي را مي پرداختند .به اين صورت كه اگر ايشان مريضي را به داروخانه مي فرستادند وطبق قرار با داروخانه علامتي در نسخه زده بودنداز بيمار وجهي دريافت نمي شد .يا به فروشنده مرغ سفارش مي كردند كساني را كه مي فرستم نيازشان را برطرف كن .وبه حساب من بگذار .اينها وجوهي بود كه ايشان به اين صورت مي پرداختند .آمد وشدهايي كه به خانه وكلاسهاي بعضي افراد مثل شهيد مطهري و… پيدا كرده بود در خصوص تكثير نوار نبا هزينه خودشان انجام مي دادند ويا براي برگزاري جلسات كه محلي برايش پيدا نمي شد ودر منزل خودمان برقرار مي شد ،مخارجش بر عهده خودمان بود .عقد وازدواج وامثال اينها كه ديگر جاي خودش را داشت .از خصوصياتي كه حتي در بعد از انقلاب وبا توجه به ديد مذهبي بالاتر مردم نسبت به قبل ،كمتر در افراد ديده مي شود ،ودر ايشان بارز بود اين بود كه هميشه اختلافات مالي بين دو نفر را سريع با دادن پول از طرف خودشان برطرف مي كردند .
همين مسئله در مطب خودشان اتفاق افتاد .ايشان در كلينيك سلمان فارسي با 3 نفر ديگر شريك بودند .شهيد لواساني اوايل كارشان بود .اختلافي بين 4 نفر پديد آمده بود كه كار در كلينيك را با مشكلات ونواقص متعددي روبرو ساخته بود وهمه از مسائل مالي سرچشمه گرفته بود .يكي از آقايان مي گفت كه من اينقدر داده ام ،وجه اينجا را ديگر من نبايد بپردازم .شهيدفياض بخش روزي به منزل آمدند وگفتند مسئله حل شد .
پرسيدم چگونه ؟ گفتند :كل مبلغ را من دادم تا مشكل برطرف شود وكلينيك كه مدتي تعطيل است مجدد باز شود .خلاصه اين جريانات را سريع جمع مي كردند وخودشان را معطل امور مالي واقتصادي نمي كردند .
3-2 ماه قبل از شهادتشان سفر خارجي برايشان پيش آمد .در حالي كه وزير هم بود وهمه مي دانند كه حق مأموريت هم مي گيرند ايشان قيد كرده بودند كه من مخارج شخصي خودم را خودئم مي پردازم .وبعد از رفت وبرگشت هنوز حساب گري لازم صورت نگرفته بود كه ايشان به شهادت رسيدند .ولي چون در سازمان بهزيستي مطرح كرده بودند كه پرداخت خواهند كرد وبرنامه ريزي شده بود وبراي من هم روشن بود كه اين مبلغ بايد پرداخت بشود ،آقايان دنبالش آمدند ومن مبلغ را پرداختم .خيلي مواقع كه سفر خارجي مي رويم هزينه أي كه براي ما مي شود هيچ ،حق مأموريتي كه مي گيريم به كنار ، دنبال راههاي ديگري هستيم تا حق مأموريت را بيشتر كنيم .
سال 59 مسئله جنگ پيش آمد .اندوخته مالي ايشان كم نبود ،درآمد ماهانه نسبتاگ خوبي داشتند ، با همان كار معمولي كه طي هفته انجام مي دادند ،حالا اگر كار فوق العاده ديگر هم پيش مي آمد به كنار .ولي در همين حد وضع خيلي خوب بود .مهر ماه 59 جنگ شروع شد وايشان هم تيرماه 60 به شهادت رسيدند .يعني 9 ماه از جنگ گذشت بخش اعظم اندوخته هايشان را براي جبهه دادند .در خصوص انفاق وپرداخت ديون خيلي راحت عمل مي كردند .آن هم به عنوان يك عبادت ودستور شرعي واستنادشان علاوه بر آيات وروايات ورساله اين بود كه مي گفتند في اموالهم حق معلوم للسائل والمحروم .البته اين را هم به استناد فرموده شهيد ايت الله مطعري بود كه گفتند علاوه بر مال واجب كه هر مسلمان مي پردازد بعد از آن در مال هر كسي حق مسلمي براي محرومين هست كه خيلي مقيد بودند بپردازند .در پرداخت سهم ،خمس و فطريه وردمظالم و… خيلي مقيد بودند .
ديدگاههاي شهيد فياض بخش نسبت به عترت وطهارت
در اربطه با اعتقادات وجهان بيني مطالبي را گفتم .همه اين مسائل (اهل بيت (ع) وقرآن كريم) به نوعي در آن نهفته است .قرآن به عنوان يك اصل براي ايشان مطرح بود .تلاوت قرآن ،عمل به آن ،توجه به همه دستورات وآيات كه يا به صورت صريح ويا به طور متشابه در قرآن آمده است وسعي مي كردند اعمال ورفتارشان را با آن منطبق كنند .در خصوص روايات ايشان مفاتح الجنان را به عنوان كتاب دوم كه بايد مورد اطاعت وپيروي قرار بگيرد قرار داده بودند .اين آدم به نظر من ارتباط تنگاتنگي با اهل بيت (ع) دارد ،چون مفاتيح الجنان از آن كتابهايي است كه عمده وقريب به اتفاق رواياتي كه در آن آمده ،مورد تأييد وتأكيد ائمه اطهار (ع) بوده وبقيه هم تأكيد كرده اند .
ايشان به دستورات اول ماه واعمال ماه رجب وشعبان و… كه در مفاتيح الجنان آمده است پاي بند بودند واجرا مي كردند .4-3 روز قبل از شهادت ايشان ،در ماه شعبان بود (ايشان يكشنبه 5 شعبان شهيد شدند) جمعه قبلش همراه با خانواده وعده أي از اقوام به باغ يكي از اقوام در سمت كرج رفته بوديم .بعدازظهر بود .ايشان با بچه ها مشغول بازي بودند كه صداي قرآن قبل از اذان بلند شد وبعد هم اذان .وسط بازي بود .گفتند موقع اذان است .در ذهنم مانده كه ايشان گفتند كم كم دارد بوي ماه رمضان مي آيد .اصلاً ماه رمضان كه مي آيد من صبر وتحملم براي آمدنش تمام مي شود وواقعاً بي صبرانه به استقبال ماه مبارك رمضان مي رفتند .چون ماه رمضان در تابستان بود وروزها هم بلند بود وهم گرم روزه گرفتن براي من قدري مشكل بود .ضمن اينكه بچه ها هم بالغ مي شدند وسنگيني مسئوليت آنها هم بر دوشم ،مشكل را بيشتر مي كرد .اما ايشان نه .احساس مي كردم ايشان ذوق مي كنند .ايشان واقعاً از آمدن ماه رمضان خوشحال مي شد .قابل تصور نبود با جثه لاغر ونحيفي كه ايشان داشتند ،اما بي تابانه منتظر ماه رمضان بودند .
برنامه هايي بود كه ايشان تدارك ديده بودند وهنوز هم در بين فاميل باقي مانده است .يكي از اين برنامه ها اين بود كه با عده أي از نزديكان (خواهر وبرادر وپدر ومادر و…)هر چند روز يكبار دور هم جمع مي شديم .ضمن اينكه شام يا ناهار با هم بوديم تفسير قرآني گفته مي شد ،احاديثي مطرح مي شد ،چند تا از مسائل رساله مورد طرح قرار مي گرفت .متناسب افراد مختلف .يعني براي بچه ها يك برنامه داشتيم ،براي خانمها وآقايان برنامه ديگري .باني اين كار ايشان بود .از قبل از انقلاب اين كار را آغاز كرديم وتا هنگام شهادت ايشان حدود 5 سال از اين قضيه گذشته بود .مسئله حفظ احاديث در اينجا خيلي مطرح بود .يكسال در ماه رمضان ،با هزينه شخصي خودشان براي كساني كه بيشتر حديث وآيات قرآن را حفظ بكنند جوايزي تهيه كردند .
خود من آن سال حدود 80 حديث و3 جزء از قرآن را حفظ كردم .پسر بزرگمان كه آن موقع 13 سال داشت حدود دو ونيم جزء از قرآن و40-30 حديث را حفظ كرده بود .وهمين طور بقيه افرادي كه در آن جلسه بودند .البته صرف يادگرفتن احاديث نبود .ايشان مي گفتند از امروز تا دو هفته ديگر تمام كارهايي كه مي كنيم توجه به اين دو حديث داشته باشيم .مثلاً حديثي بود كه اگر كسي 3 خصلت در او باشد ، يعني مطلبي را صحيح وصادقانه عنوان نكند ،به وعده اش وفا نكند واگر مورد اعتماد قرار گرفت خيانت كند ،اين آدم آدم منافقي است .ايشان مي گفتند كه 15 روز حواستان به اين حديث باشد ،چيزي كه مي گوييد درست نقل كنيد .اشتباه نگوييد .خلف وعده نكنيد .تمام اين مسائل را كه در احاديث بود سعي مي كردند ملاك زندگي قرار دهند .مطالعه بر روي كتابهايي مثل اصول كافي ، بحارالانوار ،حليه المتقين و… انجام مي دادند وخود را مقيد به خواندن اين كتابها مي كردند .برنامه راديوي هم كه داشتند ،بيشتر با استناد بر آيات وروايات مسائل كشاورزي وبهداشت در روستاها را بررسي مي كردند .مدتي بود با استناد به همين احاديث روي اخلاق پزشكي كار مي كردند .
نسبت به سوگواري ائمه اطهار (ع) چه برخوردي داشتند ؟
هر ساله در منزل پدر ايشان مراسم عزاداري عاشورا وتاسوعا ،چند روزي برگزار مي شود .من يكي از روزها كه مخصوص آقا اباعبدالله است را سعي مي كنم بروم .سخنرانهاي مشخص شده اين
ايام ،به منزل حاج آقا فياض بخش مي آيند .در صحبتهايشان اشاره مي كنند به نحوه حضور شهيد فياض بخش در مجالس يوگواري حضرت اباعبدالله .يكي از اين آقايان اكثراً هر سال نقل مي كند كه شهيد فياض بخش وقتي در اين مجلس مي نشست دست به سينه ومودب وسر پايين مي نشستند ودر مباحث دقيق مي شدند وبعد مي آمدن به پرسش وپاسخ مي پرداختند .اگر جايي را اشتباه مطرح مي كرديم بدون رودربايستي مي گفتند چنين چيزي كه شما مي گوييد در شأن آقا اباعبدالله نبود .ايينكه مي گوييد به كجا استناد كرده ايد .خيلي دقيق وعميق روي اين مسائل مباحثه مي كردند .
يكي از پاي بنديهاي ايشان در خصوص مستحبات خواندن زيارت عاشورا بود .خيلي مقيد به خواندن زيارت عاشورا بودند ،خصوصاً در محرم وصفر وهمراه با دعاي القمه ودو ركعت نماز وصد تا صلوات وسلام دادن به حضرت اباعبدالله الحسين (ع) جزء كارهاي هر روزه اشان بود كه هر روز بعد از نماز صبح اين كار را انجام مي دادند .بر خلاف ديگران كه مي خواستند با لاابالي گري براي خودشان شخصيتي درست كنند وكمتر پزشكي دوست داشت كه مطرح كند كه من نماز مي خوانم ،روزه مي گيرم و… اينها را جزء ناداني ها به حساب مي آوردند وفكر مي كردند هر چقدر به اين مسائل بي توجه تر باشند متمدن تر هستند .شهيد فياض بخش دقيقاً برعكس اين افراد بود .
دوستانشان هنوز هم هستند .آقاي دكتر قانوني چندي پيش مي گفتند كه هرگز يادم نمي رود كه ماهي يك شب همه هم دوره اي هاي پزشك دور هم جمع مي شديم .ايشان مي آمد ،ولي به عنوان حاج آقا مي آمد .آن موقع خوردن مشروب متداول بود ،اما وقتي ايشان مي آمد مي گفتند حاج آقا آمد .بساط را جمع كنيد .ايشان را دكتر صدا نمي كردند .وقتي مي گفتند حاج آقا آمد ،همه خودشان را جمع مي كردند وايشان هم به اندازه أي مي آمد كه آلوده نشود .مي آمد ويك خودي نشان مي داد وسلام وعليكي با دوستان مي كرد .اگر وضعيت طوري بود كه مي توانست بماند مي ماند .اگر مي ديد نه ،به نحوي است كه خانمها با آن وضعيت مي ايند يا بعضي بي بندوباريها مي خواهد انجام شود ،خداحافظي مي كردند ومي رفتند .ايشان خودشان را خيلي با شهامت وشجاعت معتقد به دين مي ديد ومسائل عبادي وديني مربوط به يك انسان را انجام مي داد .
قبل از انقلاب خيلي جاها بود كه از حضور خانمها ممانعت به عمل مي آمد .يكسري دعوتهايي پيش مي آمد ،مي رفتيم .به محض اينكه مطرح مي شد با اين وضعيت نمي شود رفت ايشان باشجاعت مي گفتند مشكل ندارد وبرمي گشتيم .حتي بعضي جاها ناچار بودم به تنهايي بروم . ايشان مي گفتند جايي كه اينطوري است جاي ما نيست .تو آنها را به مسخره بگير نه اينكه آنها به تو بگويند اين را سرت كرده أي حق نداري وارد اينجا بشوي يا وارد اين كار بشوي .
پيش از انقلاب قيد وبندهايي بود كه ايشان رعايت مي كردند .به لحاظ ذبح شرعي ،ايشان سعي مي كرد گوشت از قصابي نخرد .شيريني جات به لحاظ اينكه ژلاتيني كه بكار مي رفت مي گفتند پودر استخوان است واز خارج وارد مي شود وچون پودر استخوان مربوط به آنهابود بنابراين سعي مي كردند شيريني جات را درمنزل تهيه كنيم .آن موقع ساندويچ فروشيها بودند وهمبرگر و… مي فروختند .بچه ها كه از مدرسه مي آمدند مي گرفتند .احتمال داشت بچه هاي ما نيز دوست داشته باشند .ايشان مي گفتند كاري بكن كه بچه ها آلوده نشوند .اگر خاطرتان باشد سينما جاي ما نبود .ولي بچه ها بالاخرا مي فهميدند كه يكي تلوزيون دارد وديگري شب قبل به سينما رفته است .در كانون پرورش فكري كودكان ونوجوانان آقايي به نام زرين بودند كه با شهيد آشنا بودند واز افراد متدين وانقلابي بودند .ايشان شبهاي جمعه از آقاي زرين فيلم مي گرفتند وبا يك دستگاه آپارات 16 ميلي متري در خانه براي بچه هاي خودمان واطرافيان نمايش مي دادند تا به ديدن تلوزيون ورفتن سينما فكر نكنند .
انواع مختلف بازيها را تا جايي كه مي شد در خانه ايجاد كرد براي بچه ها راه انداخته بودند .دو ميله داده بودند ساخته بودند به عنوان دروازه كه توي كوچه نروند بازي كنند .يا پارك ،يكچيزي بين استخر وحوض كه گنجايش حيات ما اجازه مي داد ،پاركي ترتيب داده بود كه بچه ها بازي كنند ودر استخر شنا ياد بگيرند .در امور ورزشي بسيار مقيد بودند .خودشان هم در رشته هاي كشتي وشنا وكوهنوردي مدال گرفته بودند .بچه ها را هم مقيد كرده بودند كه از لحاظ ورزشي از هم سن وسالانشان عقب نيفتند .اما اين عقب تيفتادن هم طوري برنامه ريزي شده بود تا در فضاي غير آلوده باشد .
در مورد دسترسي به آثار فيزيكي ،نوشتاري ،احاديث وادعيه كه با دست خط خودشان نوشته اند توضيح دهيد ؟
در خصوص جريانات و توجه به قيد وبندي كه داشتند به صورت خيلي مفصل سخنرانيهايي داشته اند .ممكن است در حيطه كار مربوط به خودشان هم چيزهايي را مكتوب كرده باشند .در رابطه با نقل وانتقال آن چيزهايي كه به خانه آورديم گذاشتم ايشان خودشان ترتيبش را بدهند .برخي موارد ديگر هم هست .عكسهاي مختلف ايشان نيز هست .وصيت نامه ايشان سياسي وانقلابي نيست .كاملاً وجهه مذهبي دارد .1- قيموميت بچه ها را به من واگذار كردند 2- ثلث مالشان در چه راهي خرج شد كه توضيح دادم .اين وصيت نامه وادعيه را دارم .كپي آنرا خدمت شما مي دهم .چون چيزهايي را دادم بردند كه برنگرداندند .مثلاً نامه أي كه ايشان در زمان شهادت در جيب داشتند وخوني بود را دادم كه بر نگرداندند .فيلمي هم هست كه من در روز چهلم شهدا در آن سخنراني كردم وسخنرانيهاي ديگر در خصوص شهداي هفتم تير وشهيد فياض بخش داشته ام .
شهيد دكتر سيد محمد ابراهيم فقيهي
زندگي نامه
شهيد دكتر حاج سيد محمد ابراهيم فقيهي
بسم رب الشهداء والصديقين
الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا في سبيل الله باموالهم وانفسهم اعظم درجه عندالله واولئك هم الفائزون .يبشرهم ربهم برحمته منه ورضوان وجنات لهم فيها نعيم مقيم .خالدين فيها ابداً ان الله عنده اجر عظيم .
(توبه 22_21_20)
آنان كه ايمان آورده وهجرت گزيدند ودر راه خدا با مال وجان خويش جهاد كردند ،در نزد خدا از بالاترين درجات قرب برخوردارند وحقا كه آنان ،رستگاران وسعادتمندان هر دو عالمند وخداوند آنان را به رحمت بي منتهاي خود وبه مقام رضا وخشنودي بشارت مي دهد وبه بهشتهايي كه در آنجا آنها را نعمتي جاوداني است ودر آن بهشت تا ابد متنعم خواهند بود واين مقام را به طاعت از خدا طلب كنيد كه اطاعت را نزد خدا پاداشي بزرگ است .
سخن از شيداي شبفته اي است كه در اندرون خود آتشفشاني افروخته داشت ودر سينه فراخ و از درد سوخته خويش قلبي به تابناكي خورشيد ،روشني بخش وحرارت آفرين وروحي وارسته ،از سركشي نفس اماره رسته ومسلماني از تبار سلمان بود كه از خودي بخدا رسيده بود …
راستخويي وراستگويي شيوه مالوف بود كه در منطقهم الصواب وساده وپيرايه زيست كه ملبسهم الاقتصاد متواضعي متين وسختكوشي بود مردمدار وشهادت نهايت آرزويش (يطلبون الي الله تعالي فـي فـكاك رقبتـهم) عـالـمي عامل وانساني متكامل ومبارزي كامل بود (يمزج العلم بـالحـلم والـقول بـالعـمل) .
دلاوري بي باك ودليري بادل شير كه در نبرد كفر وشرك ونفاق وستم وسلطه شير اوژن بود وسرسخت .او به عيان نفس وجودي خود را دريافته بود كه در آن مقطع وموقعيت پرخروش وسختكوش يك تنه در مقابل جبهه اي به وسعت نامردمي ستم سوزانه به مقابله ايستاد ودر برابر رذالتها ولئامتها وسبعيتها ودنائتها سينه سيناي خود را سپر كرد وزندان زورمندان ووسوسه زرمندان وتهديد منافقان و ريامندان او را از اعتقاد وايمان خود به مبارزه عليه رژيم شاهي و جيره خواران ستم پناهي لحظه اي باز نداشت و بيمناك نكرد و مگر نه (در قاموس شهادت واژه وحشت نيست) وجان كلام اينكه بفرموده امام راحل :(ما بر سر اسلام دعوا داريم) .
باري سير مبارزاتي وجهد وجهاد سابقه دار وسازش ناپذيرش نيازي به شرح و بسط بيشتري ندارد
كه سيماي اين مجاهد مخلص چهره آشناي اين شهر واين محيط مقدس مي باشد ويكي از مصاديق بارز اين كلام مولي الموحدين كه :
صبروا اياما\" قصيره اعقبتهم راحه طويله
كوته روزگاراني بر رنج ومحنتها شكيبايي ودرنگ كرد وآسايش هميشگي براي خود فرا چنگ آورد وآن روح عالي به لامكان متعالي اوج گرفت .اولئك الذين انعم الله عليهم .
خالي بودن جايگاه چنين شخصيت كم نظير وچند بعدي براي نيازمندان به دست شفابخش ومحروم نواز او براي جامعه پزشكي سنگين وغم انگيز است .
در سينـه زهجران تو آه است مرا خـونـابـه چشـم مـن گواه است مرا
فقدان توكوه است به دوش دل مـن گر چـه غم عالمي چو كاه است مرا
مـأيـوس نـگشتم از طـي طـريق انـدرز تـو تـوش و زاد راه است مرا
من مفتخرم كه با منت لطفي بود هـم صحبـتي تو عز وجاه است مرا
خـواهـم اگر از كـرامتت بنويسم صد دفتر از اين رقم سياه است مرا
عاش سعيدا ومات شهيد
فسيح جنت وبهشت نعمت ونعيم قرب بر او مبارك باد
ورضوان من الله اكبر
فهم والجنه كمن قدر آها فهم فيها منعمون
وسلام عليه يوم ولد ويوم يموت ويوم يبعث حيا
مبسوطي از زندگينامه شهيد دكتر فقيهي
شهيد دكتر حاج سيد محمد ابراهيم فقيهي در سال 1326 در ني ريز در يك خانواده مذهبي وديني متولد شد .تحصيلات ابتدائي ومتوسطه را در ني ريز گذراند واز همان ابتدا در انجمن تعليمات ديني مدرسه فعاليت موثر داشت واز عوامل موثر در تهيه وپخش نشريات مذهبي بود ودر همه دوران تحصيل شاگردي ممتاز بود .بعد از پايان تحصيلات دبيرستاني براي دو سال خدمت سربازي به ساوه رفت .در آنجا فعاليتهاي سياسي خود را شروع كرد واز همان زمان مزه شلاق وشكنجه رژيم ننگين پهلوي را چشيد .بعد از پايان دوره سربازي وارد دانشگاه شد .او در تاسيس انجمن اسلامي دانشگاه بهمراه مهندس احمد جلالي ،مهندس صابري ،احمد توكلي وغلامعلي حداد عادل سعي كافي مبذول نمود .
در سال 48 بعد از وقوع يك انفجار در خوابگاه دانشجويان در چهار راه زند كه منجر به شهادت سه نفر از دانشجويان گرديد ،او دستگير شد وجرمش رهبري در ايجاد يك تظاهرات دانشجويي براي بزرگداشت شهدا بود .
هميشه در برخورد با دوستان مي گفت :شير هستي ،شير باش .
او در طول زندگيش بسيار ثابت قدم وسازش ناپذير بود .زندگي بسيار ساده اي داشت .زينت اتاقش چند كتاب طبي ومذهبي وچند عكس امام بود .موكتي بسار ساده كف اتاق اورا مي پوشاند .از تجمل واسراف هيچ خبري نبود .زندگي او با هيچ يك از همرديفان باصطلاح خلقي اش قابل مقايسه نبود وپس از شهادتش جز چند جلد كتاب چيز ديگري باقي نگذاشت .
اين باصطلاح ضد امپرياليسم هاي منافق در شهادت رسانيدن او چه هدفي را دنبال مي نمودند ؟ مگر نه اين است كه اين عمل دقيقاً بنفع امپرياليسم مي باشد ؟با اوج گيري نهضت اسلامي در اواخر سال 1356 دكتر فقيهي از افراد موثر وگرداننده تظاهرات دانشكده پزشكي وبيمارستان سعدي بود .او در جلو صف تظاهرات دانشگاه با بلندگوهاي دستي راهپيمايي دانشگاهيان را نظم مي داد وصف دانشگاهيان متعهد را به تظاهرات ميليوني مردم شيراز پيوند مي زد و در اين رابطه است كه قيافه او براي همه شيراز چهره اي آشناست .
پس از پيروزي انقلاب اسلامي دكتر فقيهي ضمن اداره مبارزه ضدامپرياليستي خود در سطح شهر ودانشگاه به مبارزه اي پيگير با كفار ومنافقين پرداخت و اوج اين مبارزه در همگامي و رهبري ايشان با دانشجويان مسلمان شيراز در اشغال انقلابي دانشگاه بود و همين سازش ناپذيري و مقاومت ايشان در مقابل عوامل كفر ونفاق ،اين ستون پنجم امپرياليسم آمريكا بود كه موجب گشت تا آنها حكم اخراج ايشان را براي مدت شش ماه از دانشگاه پزشكي اعلام نمايند .پس از اين عمل ضد انقلابي كارگران ،كارمندان وبهياران وجمعي از پزشكان دانشكده پزشكي وبيمارستانهاي وابسته بودند كه به دفاع از او برخاستند ومشت محكمي بر دهان ضد انقلاب در دانشگاه كوبيدند . دكتر فقيهي از اركان اساسي جهاد دانشگاهي شاخه پزشكي بود .
او با فعاليت شبانه روزي خود از بنيان گذاران اين نهاد انقلابي بود وهم او بود كه با طرحها وبرنامه هاي انقلابي از متلاشي شدن دانشكده پزشكي كه هدف كفار ومنافقين بود جلوگيري نمود .با شروع جنگ تحميلي دكتر فقيهي نخستين گروه امداد پزشكي را جهت اعزام به خوزستان تشكيل داد وخود با ديگر همرزمانش به اهواز عزيمت نمودند .در طول يكسال جنگ تحميلي دكتر فقيهي يار وياور محرومان جبهه و جنگ در بيمارستانهاي شيراز بود كه شرح اين زحمات را بايد از زبان تك تك مجروحان جنگ تحميلي شنيد .
از ديگر فعاليتهاي انقلابي ومردمي دكتر فقيهي جديت وتلاش او در تشكيل شوراي اسلامي برنامه ريزي نظارت بر امور بهداشت ودرمان استان فارس بود تا بدينوسيله مقدمات ايجاد طب اسلامي درسطح كشور را فراهم آورد .
دكتر فقيهي در طول زندگي سعي وافر داشت كه هميشه بين روحاني ودانشگاهي ارتباط نزديك برقرار باشد وخود در زمان انقلاب هميشه با آيت الله دستغيب و آيت الله بهاءالديني محلاتي و … در تماس بود .دوسال پيش از شهادتش هنگامي كه به حج رفته بود در آنجا از رهبران تظاهرات مسلمانان ايراني در مكه بود و در مدينه النبي (ص) در بالين پيامبر اكرم به اشك وآه و ناله مي گفت :خداوندا ،مبادا كه من به مرگ طبيعي بميرم (شهادت را نصيبم بفرما) .
در پايان ،فرازهايي از سخنراني شهيد عزيزمان كه قبل از خطبه هاي نماز جمعه شيراز انجام شده است ،تقديم مي گردد :
هر انقلاب پس از پيروز شدن بايد داراي سه خصوصيت باشد :
تئوري انقلاب _ تشكيلات انقلاب و رهبري انقلاب
تئوري انقلاب ،استقلال ،آزادي و جمهوري اسلامي بود .
تشكيلات انقلاب ما مساجد بودند .
رهبري انقلاب كه به حق بايد قسم خورد كه از صدر اسلام تا كنون بين كليه مراجع تقليد چنين فردي نبوده و نخواهد بود با ايدئولوژي با قدرت و قاطع بودن خود اين كشتي طوفان زده را به ساحل نجات رساند .امام به ما فهماند تنها راه نجات مستضعفين ،وحدت كلمه است آن چيزي است كه افراد را مي تواند دور هم جمع كند چه ايراني مستضعف وچه سياه آفريقايي آن ايدئولوژي مشترك است كه برنامه كار رهبر انقلاب امـام خــمينـي بـود .
اكنون در كنار كاروان شهيدانمان اين پيمان را تجديد مي كنيم كه ما برادران دكتر فقيهي نيز در صفي كه ابتدايش هابيل است ودر انتهايش منتظر بزرگ ما مهدي (عج) ،مصمم ايستاده ايم وپرچم سرخ شهاد را همچنان در دستمان خواهيم داشت تاسرانجام آرزوي همه شهيــدان تـاريــخ را بـا برقراري نظام اسلامي در كره زمين تـحقـق بـخشـيم .
خواهر شهيده فوزيه شيردل
زندگي نامه
خواهرشهيده فوزيه شيردل سخنان شهيد چمران در مورد شهيده
شهيده فوزيه شيردل در سال 1338 در شهر كرمانشاه متولد شد و تحصيلات خود را تا پايان دوره راهنمايي ادامه داد .با توجه به اشتياق وي به ادامه تحصيل بخصوص در زمينه پزشكي به علت فقر مادي ترك تحصيل نمود ،اما به علت علاقه به پزشكي به عنوان بهيار در بيمارستان كرمانشاه قبول شد و در همين استان دوره كارآموزي خود را گذراند و بعد خود را به پاوه منتقل نمود و حدود 3 سال در آنجا عاشقانه خدمت كرد .در سال 57 با پيروزي انقلاب اسلامي و ورود امام مانند گذشته در پاوه سخت مدافع اسلام و راه امام بود و با توجه به حساسيت اين منطقه در آن زمان آشكارا از انقلاب حمايت مي كرد ،بطوري كه چندين بار با مسئول بيمارستان درگير شده بود .با محاصره شدن پاوه توسط منافقين ،او و بقيه پرسنل بيمارستان توسط دكتر چمران بيمارستان را تخليه نمودند.هنوز چندان دور نشده بودند كه توسط منافقين مورد حمله قرار مي گيرند و خواهر فوزيه شيردل را با زبان روزه به شهادت مي رسانند .
طي نشستي كه با مادر شهيده داشتيم در رابطه با زندگي شهيده بيان داشت فوزيه دختر سوم خانواده بوده و قبل از او دو دختر ديگر داشته اند كه ازدواج نموده اند و فوزيه ديگر فرزند بزرگ خانواده بمنظور مي رفت .او به علت فقر مادي و از كار افتادگي پدرش مجبور به ترك تحصيل مي شود و به همين خاطر،همچنين به علت اشتياقش به پزشكي و كمك به مردم محروم و ستمديده و كمك به پدرش كه تنها نان آور خانواده بود ،بعنوان بهيار در كرمانشاه قبول گشت كه بعد از گذراندن دوره مقدماتي به منطقه محروم پاوه منتقل گرديد و حدود سه سال در آنجا مشغول خدمت شد كه بعد شهيد گرديد .
در رابطه با خصوصيات اخلاقي و مذهبي خصوصيات اخلاقي و مذهبي و اجتماعي شهيده بيان مي دارد كه دخترم بسيار دلسوز ومهربان بود و از فقر ما بسيار رنج ميبرد و هميشه درصدد كمك به ما بود .
به همين خاطر در سن 16 سالگي مشغول به كار مي شود و هميشه به خواهر و برادرانش از هر نظر رسيدگي مي كرد .نه تنها به آنها بلكه به من و پدرش نيز نهايت احترام را قائل مي شد و در رابطه با مخارج زندگي كمك بزرگي براي ما بود .در رابطه با دوستان نيز بسيار متواضع و خوشرو بود و از انجام هر كاري براي آنها دريغ نمي ورزيد .
در رابطه با اوقات فراقت شهيده مدتي را كه مرخصي مي آمد بيشتر با خانواده اش اين ايام را مي گذرانيد و مشكلات ما را حل مي كرد .آخرين روزي كه از پيش ما رفت از هميشه مشتاق تر و بهتر از هميشه با همه ما خداحافظي كرد .خواهر شهيده در رابطه با او بيان مي كند كه او دختري دلسوز و مهربان و حامي ما بود و ما به او متكي بوديم و به من و برادرانم خيلي مي رسيد .در رابطه با امام علاقه خيلي شديدي به امام داشت ،بطوري كه در آن ايام (تظاهرات و…) عكس امام را در اتاق ما نصب كرده بود و اگر كسي مي آمد و حرفي مخالف امام مي زد با او به بحث مي نشست و اجازه نمي داد كسي مخالف حرف امام حرفي بزند ،مگر آنكه با او به بحث مي نشست و او را متقاعد مي كرد .در رابطه با خاطرات پرسيدم ،بيان كرد از شهيده خاطرات زيادي دارم .
لحظه لحظه زندگي ما خاطره بود .به ياد دارم زماني را كه با او به پاوه رفتم .مي ديدم كه چه احترام خاصي براي مستخدمين قائل مي شد و از هر جهت حامي آنها بود و به آنها كمك ميكرد و تا اول به آنها غذا نمي داد ،خودش غذا نمي خورد .در رابطه با بيماران نيز خيلي فروتن بود و اگر بيماري را مي ديد كه مخارج درمان را ندارد تا حد امكان از هر جهت به او كمك مي كرد .او هميشه آرزو داشت كه ما خانه أي داشته باشيم و از مستاجري بيرون بياييم .البته خوشبختانه حدود 7-8 ماه قبل از شهادت توانست با كمك پدر و اقوام خانه كوچكي برايمان بخرد .فوزيه هميشه به ما و دوستان و اقوام سفارش مي كرد كه حجابمان را رعايت كنيم و هيچگاه نمازمان را ترك نكنيم و خودش نيز هيچگاه و اجبات خود را ترك نگفت .چنان كه مي دانيد با زبان روزه نيز شهيد شد .در رابطه با كار هنري و تخصصي و فرهنگي پرسيدم ، بيان داشت خواهرم در زمينه بافندگي ،خياطي و كارهاي دستي ذوق و سليقه خاص داشت و در اين زمينه ها كمك خانواده بود .
يكي از همكاران شهيده به نام ايران خان محمدي بيان مي كند كه او دختري محبوب و سنگين و مودب بود .من با او در بيمارستان پاوه آشنا شدم و بعدها آنقدر صميمي شديم كه رفت و آمد خانوادگي داشتيم و مادرش نيز سفارش او را مي كرد كه او دختري كم سن و سال است ،سعي كن كه با خودت رفت و آمد كند .خانم خان محمدي اظهار مي دارد كه او همواره پيرو امام بود به طوري كه حتي يكبار با مسئول بيمارستان به طور لفظي درگير شده بود وعلناً خودش را پيرو خط امام معرفي مي كرد وبا توجه به اينكه دموكراتها (منافقين)در همه جا بودند .
وي همچنين هراسي از بيان عقيده خودش نداشت .حتي هنگام محاصره بيمارستان توسط منافقين او مي خواست با نيروي انتظامي در بيمارستان بماند و به آنها كمك نمايد ،اما دكتر چمران و بقيه صلاح ديدند كه زنان را از بيمارستان خارج كنند و به آنها مي گويند (شهيده و ديگران) كه پشت ماشين تويوتا به صورت دراز كش بخوابيد و ملحفه سفيدي روي آنها مي كشند واز آنها مي خواهند كه مثل انسانهاي مرده باشند و تكان نخورند و خودشان (آقاي دكتر چمران و يارانش) لباسي محلي مي پوشند تا شناخته نشوند .در حاليكه پرسنل را از شهر خارج مي كنند در اين هنگام شهيده هلي كوپتر ايراني ها(خودي) را مي بينند و مي خواهد به آن علامت دهد كه ما اينجا هستيم ، اما متاسفانه منافقين كوردل وي را به رگبار مي بندند ،بطوريكه شكم او پاره مي شود .دوستش خانم خان محمدي مي گويد :در اين لحظه من بهت زده دست او را گرفتم و نمي دانستم بايد چكار كنم .
او همه اش ميگفت شربت معده ام را بده و بعد از مدت كوتاهي به من گفت از مادرم خداحافظي كن و بعد با زبان روزه به درجه رفيع شهادت نائل گشت .ما نيز به هر مشقتي كه بود از محاصره بيرون آمديم .قرار شد كه من با چند نفر ديگر با هلي كوپتر به كرمانشاه بيايم ،اما من حاضر نبودم از فوزيه دل بكنم .ولي هنگامي كه دكتر چمران به من قول داد كه حتماً جسد او را خواهد فرستاد و با خيالي نسبتاً راحت به همراه عده اي به كرمانشاه آمديم .اما بعداً فهميدم كه
هلي كوپتر حامل شهيده و چند مجروح و شهيد ديگر توسط منافقين دون صفت سقوط مي كند و خلبان و كمك خلبان نيز شهيد مي شوند كه بعد همگي آنها را به باختران مي آورند .طي تماسي كه با يكي از همكاران شهيده بنام عذرا نقشبندي گرفتيم ،ضمن تاييد گفته هاي فوق خاطره أي از شهيده را تعريف مي كند ومي گويد هنگام محاصره براي من خيلي عجيب بود كه فوزيه سر وضع خود را مرتب كرد انگار مي دانست كه شهيد مي شود و مي خواست با بهترين وجه با خداي خود ملاقات كند .
سخنان شهيد چمران در مورد شهيده فوزيه شيردل
خداوندا ! چه منظره اي داشت اين خانه پاسداران ! چه دردناك ! چه مصيبت زده ! و چقدر شلوغ ! گويي صحراي محشر است ،اما جز يأس و نااميدي ثمره أي نمي گرفتند . انبوهي از كردهاي مسلح و غير مسلح پشت در بانتظار كمك ايستاده بودند .اثار غم و درد بر همه چهره ها سايه افكنده بود ،در همين وقت دختر پرستاري كه پهلويش هدف گلوله دشمن قرار گرفته و خون لباس سفيدش را گلگون كرده بود از در بيرون مي بردند ،آنقدر از بدنش خون رفته بود كه صورتش مثل لباسش سفيد و بيرنگ شده بود .پاسداران جوان بشدت متاثر بودند ،16 ساعت پيش اين پرستار مجروح شده بود و از پهلويش خون مي رفت ،و نه پزشكي بود ،نه دارويي كه جلوي خون را بگيرد ، پاسداران گريه مي كردند ،ولي نمي توانستند كاري انجام دهد .بالاخره تصميم گرفتند كه جسد نيمه جان او را از خانه پاسداران بيرون ببرند تا بيش از اين باعث تضعيف روحيه ها نشود ،لذا او را به ساختمان بهداري منتقل كردند كه خالي بود و در بالاي تپه در مدخل غربي شهر قرار داشت و اين فرشته بي گناه ساعاتي بعد در ميان شيون و ضجه زن ها و بچه ها جان به جاندار تسليم كرد .
هلي كوپتر ساعت 4 بعد از ظهر در محل معين بر زمين نشست .رگبار گلوله دشمن از هر طرف باريدن گرفت .ما بسرعت مشغول تخليه آب و نان و خرما و مهمات مختلفي شديم كه تيمسار فلاحي براي ما فرستاده بود .از طرف ديگر عده أي نيز كشته ها و مجروحين را از داخل بهداري حمل كرده وسوار هلي كوپتر مي نمودند و ين اعمال نيز به سرعت انجام مي گرفت ،هر كس كاري مي كرد .عده أي به تيراندازيهاي دشمن پاسخ مي گفتند ،عده أي مجروحين و شهدا, (ازجمله شهيده فوزيه شيردل) را سوار هلي كوپتر مي كردند ،و عده أي نيز مهمات را تخليه و در كنار بهداري مي گذاشتند .
همه چيز آماده شد و هلي كوپتر صعود كرد ،اما از روي اضطراب ،زير رگبار گلوله ها ،كه خلبان مي خواست هر چه زودتر اوج بگيرد كنترل خود را از دست داد و پروانه هلي كوپتر با تپه جنوبي تصادم كرد و شكست و هلي كوپتر كه چند متري بيشتر بالا نرفته بود ،به زمين نشست و دوباره بلند شد ،ودوباره در نقطه ديگري بزمين اصابت مي كرد واز آنجا كه نيمي از پروانه اش شكسته بود ،نيم ديگر پروانه تعادل خود را از دست داده بود و پايين تر از حد معمول پايين مي آمد ودر هر چرخش خود به زمين ضربه مي زد و فردي بي جان بر زمين مي انداخت و خود خيزان خيزان به كنار عمارت بهداري رسيد و درست در كنار انبار مهمات و مواد انفجاري كه تازه تخليه كرده بوديم ،در زاويه عمارت و تپه محصور شد .
موتور هلي كوپتر همچنان مي گشت و پره هاي شكسته شده پروانه ،همچنان با ديوار عمارت و تپه جنوبي اصابت مي كرد و ضربات سنگيني به هلي كوپتر وارد مي آورد .كابين هلي كوپتر متلاشي شده بود وجسد نيمه جان دو خلبان آن به بيرون آويزان شده بود ،در حاليكه پاي آنها همچنان در داخل كمربند صندلي گير كرده بود و با گردش موتور و لغزش هلي كوپتر ،اجساد آنها نيز تلو تلو مي خورد .مجروحين داخل هلي كوپتر همه شهيد شده بودند .از همه غم انگيز تر ،جسد همان دختر پرستاري (شهيده شيردل) بود كه گلوله پهلويش را شكافته وبعد از 18 ساعت خون ريزي بدرود حيات گفته بود .پايش در داخل هلي كوپتر و بدنش با روپوش سفيد خونين از هلي كوپتر آويزان شده و گيسوان بلندش با دستهاي آويزانش بر روي خاك كشيده مي شد .
والسلام
طرح بسيج سلامت
مقدمه:
در شرايط كنوني كه كشور مقدس جمهوري اسلامي ايران گامهاي بلند سازندگي و توسعه را بر مي دارد شايسته است اين سازندگي در همه ابعاد و زمينه ها گسترش يابد، ارتقاء سطح سلامت يكي از محورهاي توسعه مي باشد.
نيروي مقاومت بسيج با سازمان منسجم و گسترده در سطح كشور و با حضور فعال آحاد بسيجيان بويژه نيروهاي تخصصي در زمينه هاي مختلف بهداشت و درمان توانايي ارائه خدمات آموزشي و بهداشتي را در كليه زمينه ها و در اقصي نقاط ميهن عزيزمان را دارد.
حضور با بركت و موفقيت آميز بسيجيان در اين گونه برنامه ها كه نمونه بارز آن همكاري در اجراي طرح ريشه كني فلج اطفال در كشور مي باشد مؤيد اين مدعا است.
هدف: كمك به ارتقاء سطح سلامت جامعه با بهره گيري از توان رده هاي بسيج
ماده 1: زمينه هاي فعاليت
با توجه به تنوع عرصه هاي ارائه خدمات بهداشتي و امدادي با پيشنهاد وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشكي و توافق نيروي مقاومت بسيج زمينه هاي فعاليت بطور متمركز تعيين مي گردد.
زمينه هاي ارئه خدمات عبارتند از :
1- بهداشت محيط و حرفه اي
2- تغذيه
3- مبارزه با دخانيات
4- بهداشت خانواده
5- پيشگيري و مبارزه با اعتياد
6- ترويج ورزش همگاني در راستاي سلامت جامعه
7- خدمات حمايتي مربوط به سالمندان، معلولين و جانبازان
8- مبارزه با بيماريهاي شايع
9- پيشگيري و امداد در حوادث و سوانح
10- اجراي طرح خانه سالم
11- ساير زمينه ها و عرصه هاي مورد نياز
ماده 2: تعهدات نيروي مقاومت بسيج سپاه پاسداران انقلاب سالامي
1- تأمين نيروهاي سازمان يافته بسيجي مورد نياز طرح حسب اعلام نياز وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشكي و نظارت بر نحوه بكارگيري آنان
2- همكاري با مراكز تابعه وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشكي در انجام طرح
3- استفاده از پايگاههاي بسيج بمنظور اجراي طرح
4- سازماندهي و اعزام گسترده نيروهاي بسيجي در طرحهاي ويژه نظير بسيج واكسيناسيون عمومي و مقابله با حوادث غير مترقبه
5- اجراي برنامه هاي فرهنگي و پرورشي براي نيروهاي بكارگيري شده در طرح
تبصره:
نيروي مقاومت بسيج مي تواند عرصه هاي جديد فعاليت را به وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشكي پيشنهاد نمايد.
ماده3: تعهدات وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشكي
1- تهيه و تجهيز ملزومات فني واحدها و پايگاههاي بسيج در نظر گرفته شده براي اجراي طرحها و عرصه هاي مصوب
2- آموزش مربي و نيرو هاي مورد نياز بسيجي
3- نظارت فني بر اجراي طرح در سطح كشور
4- پيشنهاد و تامين عرصه هاي فعاليت
ماده 4: شورايعالي طرح بسيج سلامت
به منظور سياستگذاري و برنامه ريزي مطلوب طرح بسيج سلامت، شورايعالي مركب از:
1- وزير بهداشت، درمان و آموزش پزشكي (يا نماينده تام الاختيار)
2- فرمانده نيروي مقومت بسيج سپاه (يا نماينده تام الاختيار)
3- معاون سلامت وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشكي
4- فرمانده قرارگاه مركزي بسيج سازندگي
5- مدير كل سلامت خانواده و جمعيت وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشكي
6- معاون بهداري نيروي مقاومت بسيج سپاه
7-رئيس مركز توسعه شبكه وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشكي
فراخوان عمومي عضويت در بسيج جامعه پزشكي
بسيج جامعه پزشكي با هدف گسترش فرهنگ مقدس معنوي بسيج در جامعه پزشكي و دانشگاهي كشور و پاسداري از آرمان هاي جاويد حضرت امام(ره) و به منظور تلاش در جهت تحقق اهداف اختصاصي ذيل:
1- كمك به تحقق ارتش بيست ميليوني از طريق جذب و سازماندهي اعضاء جامعه پزشكي و مشاركت فعال در اقدامات عام المنفعه و بحران ها(جنگل ها، حوادث، بلاياي غيرمترقبه و رزمايش ها)
2- ارائه خدمات بهداشتي درماني برون مرزي در جهت تحقق اهداف انسان دوستانه با رعايت ضوابط نظام جمهوري اسلامي ايران
3- تدوين، حفظ و بهره برداري از تجربيات اعضاء جامعه پزشكي در طول انقلاب اسلامي و دفاع مقدس
4- حضور فعال در صحنه هاي كارشناسي، نقد و تحليل امور پزشكي كشور
5- برنامه ريزي در جهت آموزش طب رزمي براي عموم مردم و كمك به تحقق امر پژوهش در طب رزمي
6- .....
از تمامي دانش آموختگان رشته هاي علوم پزشكي(پزشكان، پرستاران، پيراپزشكان) و امدادگران(بسيجيان امدادگر دوران دفاع مقدس و يا دارندگان گواهي رسمي آموزش امدادگري) جهت عضويت در بسيج جامعه پزشكي دعوت به عمل مي آورد. داوطلبين عضويت مي توانند جهت ثبت نام در استان تهران به نشاني هاي ذيل در استان ها و به دفاتر بسجي جامعه پزشكي مراجعه نمايند.
دانشگاه علوم پزشكي تهران: خيابان طالقاني غربي ـ ساختمان مركزي دانشگاه علوم پزشكي ـ دفتر بسيج جامعه پزشكي تلفن تماس: 6499709
دانشگاه علوم پزشكي شهيد بهشتي: خيابان اوين ـ بلوار دانشجو ـ خيابان طالقاني ـ ساختمان دانشكده پزشكي ـ دفتر بسيج جامعه پزشكي تلفن تماس: 23872368
دانشگاه علوم پزشكي ايران: ميدان ونك ابتداي خيابان گاندي ـ ساختمان شماره 2 دفتر بسيج جامعه پزشكي تلفن تماس: 8796003
دفتر مركزي بسيج جامعه پزشكي: بزرگراه رسالت تقاطع بني هاشم ـ هشت متري اول ـ پلاك 9 تلفن تماس: 2535297
دانشگاه علوم بهزيستي: اوين ـ بلوار دانشجو ـ خيابان كودكيار تلفن تماس: 2420762
شهرستان كرج: بيمارستان امام خميني(ره) دفتر بسيج جامعه پزشكي تلفن تماس: 2230444-0261 نظرات